بىخبر دست مزن بر سر زلفان نگار * نيست تارى كه در او خفته سر مارى نيست
من و ما ، مانع وصل است و گرنه شه ما * جلوهء اوست در آن دار كه ديّارى نيست
طالب كعبه به پا خار مغيلان خلدش * در گلستان تو يقين دان گل بىخارى نيست
كشورى جو ، كه در او رايت عدل است بلند * گشته خرّم ز مؤاخات و دلآزارى نيست
درد عشقى كه شود از نگه دوست دوا * بطبيبان دگر حالت اظهارى نيست
گواهى مىدهد آه شرربار
سراپا چشم و در بحر تحيّر * ترا خوانند جسمم چون حباب است
مترس و بازپرس اى خانهآباد * ز حال آنكه احوالش خراب است
چو مىگريم دعائى كن كه گويند * دعا در وقت باران مستجاب است
گواهى مىدهد آه شرربار * كه دل در سينهء سوزان كباب است
بود ناكام دنيا مرد دانا * به دوران هركه نادان كامياب است
تو را زلف سيه هر تار چون مار * به گنج حسنت اندر پيچوتاب است
به چشم تشنگان تجربتكار * همه نقش جهان بر روى آب است
يكى نامى در اين عالم ز آدم * كه باقى مانده آن هم در كتاب است
عبث در اين بيابان آب جوئى * نه آب است اينكه مىبينى سراب است
چرا عاشق به معشوقى دهد دل * كه كار او همه ناز و عتاب است
به مويش بسته بايد خيمهء دل * كه محكمتر ز هر بند و طناب است
طلبكارى كه از « طلعت » نپرسد * ميان خوشحسابان بدحساب است
رضا اظهر ( روشن )
سيّد رضا اظهر فرزند سيّد مرتضى بسال 1301 شمسى در يزد به دنيا آمد . شغلش بازرگانى بوده و گاهى بسرودن شعر مىپرداخته و « روشن » تخلص مىكرده و كتابى بنام انديشهء روشن از او بچاپ رسيده ، و وفاتش سال 1365 شمسى بوده است .
*
هست عمرى كه مرا از نظر انداختهاى * در خرابات مغان بىخبر انداختهاى
سيل اشكم رود از ديده بدامن شب و روز * تا بدل از غم هجرت شرر انداختهاى