تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
بىخبر دست مزن بر سر زلفان نگار * نيست تارى كه در او خفته سر مارى نيست من و ما ، مانع وصل است و گرنه شه ما * جلوهء اوست در آن دار كه ديّارى نيست طالب كعبه به پا خار مغيلان خلدش * در گلستان تو يقين دان گل بىخارى نيست كشورى جو ، كه در او رايت عدل است بلند * گشته خرّم ز مؤاخات و دل‌آزارى نيست درد عشقى كه شود از نگه دوست دوا * بطبيبان دگر حالت اظهارى نيست
گواهى مىدهد آه شرربار
سراپا چشم و در بحر تحيّر * ترا خوانند جسمم چون حباب است مترس و بازپرس اى خانه‌آباد * ز حال آنكه احوالش خراب است چو مىگريم دعائى كن كه گويند * دعا در وقت باران مستجاب است گواهى مىدهد آه شرربار * كه دل در سينهء سوزان كباب است بود ناكام دنيا مرد دانا * به دوران هركه نادان كامياب است تو را زلف سيه هر تار چون مار * به گنج حسنت اندر پيچ‌وتاب است به چشم تشنگان تجربت‌كار * همه نقش جهان بر روى آب است يكى نامى در اين عالم ز آدم * كه باقى مانده آن هم در كتاب است عبث در اين بيابان آب جوئى * نه آب است اينكه مىبينى سراب است چرا عاشق به معشوقى دهد دل * كه كار او همه ناز و عتاب است به مويش بسته بايد خيمهء دل * كه محكم‌تر ز هر بند و طناب است طلبكارى كه از « طلعت » نپرسد * ميان خوش‌حسابان بدحساب است

رضا اظهر ( روشن )

سيّد رضا اظهر فرزند سيّد مرتضى بسال 1301 شمسى در يزد به دنيا آمد . شغلش بازرگانى بوده و گاهى بسرودن شعر مىپرداخته و « روشن » تخلص مىكرده و كتابى بنام انديشهء روشن از او بچاپ رسيده ، و وفاتش سال 1365 شمسى بوده است . *
هست عمرى كه مرا از نظر انداخته‌اى * در خرابات مغان بىخبر انداخته‌اى سيل اشكم رود از ديده بدامن شب و روز * تا بدل از غم هجرت شرر انداخته‌اى