تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣

فلاح علىآبادى

نامش صفر على و متخلص به « فلاح » فرزند حاج غلامحسين تفتى است كه به سال 1298 خورشيدى در يزد متولد شد و اكنون كارمند بازنشستهء شهربانى است . خطى نيكو و طبعى روان دارد و هرگاه فراغتى يابد شعر مىسرايد كه نمونه‌اى از آن نگاشته مىشود : *
حب على بر سينه‌ام ، مشتاق روى اوستم * او سرور ديرينه‌ام ، سرباز كوى اوستم من عاشق و ديوانه‌ام ، آواره از كاشانه‌ام * پابند آن جانانه‌ام ، در جستجوى اوستم من ذات حق را بنده‌ام ، من عاصى و شرمنده‌ام * افتاده و درمانده‌ام ، امّا بسوى اوستم چون بلبل مستانه‌ام ، در دام بهر دانه‌ام * تا من در اين ويرانه‌ام ، در آرزوى اوستم مىسوزم از هجران او ، باشم سر پيمان او * خوردم طعام از خوان او ، بسته به موى اوستم در خرمن هستى يقين ، « فلاح » باشد خوشه‌چين * گويد دم آخر چنين ، در گفتگوى اوستم
*
اى كه بگذشتى و ديدى اثر كار كسى * عيب‌جوئى مكن از ديدن آثار كسى دور كن عيب خود اول ز كسان خرده مگير * سخن زشت مگو در پى افكار كسى ابتدا ناصح خود باش و نصيحت بشنو * پس از آن گوى سخن از ره و رفتار كسى خوى نيك ار بودت يار وفادار توئى * مهربانى بنما گر تو شدى يار كسى در جهان سعى بكن از عمل و رفتن خويش * تا نگردى تو سر راه كسى خار كسى گر بمردم نتوانى كه مساعد باشى * سعى كن تا نشود بار تو سربار كسى كلبه خويش بنا كن تو چنان تا نشود * باعث زحمت همسايه و ديوار كسى باغبان خار و خسى ديده و پرورده چو گل * مگذار از پى گل پاى بگلزار كسى گر تو خواهى نخورد سنگ جفا بر سر تو * بىجهت دست مزن بر سر و رخسار كسى بهترين ميوه چو پوسيده شود بىثمر است * مبر آن ميوهء پوسيده ببازار كسى رايگان داروى دردى است به محتاجش ده * تا توانى همه جا باش پرستار كسى رازهائى كه نهان است مگو با همه‌كس * فاش هرگز تو مكن گفته و اسرار كسى گفت « فلاح » بخاطر بسپار اشعارش * پندى آموز هميشه ، مده آزار كسى