دانهء خال و خط و چشم سياه و سر زلف * اينهمه دام به راه بشر انداختهاى
خط سبز است به روى چو مهت گشته پديد * يا بود هاله كه گرد قمر انداختهاى
بسكه اى ديده تو بر آتش دل آب زدى * گرمى آه مرا از اثر انداختهاى
اى فلك از چه سروكار من دلشده را * با گروهى ز خدا بىخبر انداختهاى
« روشن » اين كوشش بيهوده شب و روز چرا * كار خود گر به قضا و قدر انداختهاى
*
در خامى اگر عشق رخت سوخته ما را * يك نكتهاى از عاشقى آموخته ما را
نقد دل و دين را بره عشق تو داديم * اين بود به كف حاصل و اندوخته ما را
آخر اثرى بر دل سنگ تو گذارد * آهى كه برآيد ز دل سوخته ما را
صد طعنه رقيبم به بر مدعيان زد * از آتش دل ديد چو افروخته ما را
خاموش چو « روشن » اگر اى دوست نشينم * درد و غم عشق تو دهان دوخته ما را
*
نرود مهر تو از سر ما را * هست تا روح به پيكر ما را
سرفرازيم ازآنروى كه هست * سايهء لطف تو بر سر ما را
تا ز ما نام و نشانست توئى * والى و سيّد و سرور ما را
با ولاى تو اگر خاك شويم * سربلندى است به محشر ما را
شكر للّه كه بعالم نفريفت * چون لئيمان زروزيور ما را
گوهر و گنج جهان و زر و سيم * هست با خاك برابر ما را
« روشن » از هستى ايّام بس است * دلى از عشق منوّر ما را
*
مستان باده حلقه بهر در نمىزنند * مى جز ز جام ساقى كوثر نمىزنند
دلدادگان كوى محبّت ز روى شوق * شب تا به صبح تكيه به بستر نمىزنند
نيكند مردمى كه به زخم درون خلق * بنهادهاند مرهم و نشتر نمىزنند
پيمان نگاهدار كه رندان بادهنوش * بر پاس جرعه سنگ بساغر نمىزنند
« روشن » بنام نيك بمانند تا ابد * آنان كه دم بمدح ستمگر نمىزنند