تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
برگرفتى چو نقاب از رخ همچون قمرت * مه‌فشانى ز زمين تا به ثريّا كردى اى سيه‌چشم بيا در صف عشاق و نگر * چه هياهو و چه غوغا و شررها كردى همگى مست و خرابيم و ز خود بىخبريم * زان شرابى كه تو امروز مهيّا كردى وعده كردى كه شبى جام وصالم بدهى * بگذر زان كه كه ندادى ز چه حاشا كردى امشب از سنگ‌دلىهاى تو فرياد كنم * تا بدانند خلايق كه چه غوغا كردى به خدائى كه تو را اين‌همه زيبائى داد * در دلم تا به ابد منزل و مأوا كردى زاهد اين زهد كه تزوير و ريا هست چه سود * تو كه در گوشهء ميخانه مصلى كردى شعر « كاشانى » و ميناى مى و وصل نگار * گر ميسّر شودت حل معما كردى

طلعت تفتى

ميرزا محمّد خان ملقب و متخلّص به طلعت به سال 1318 هجرى در تفت از توابع يزد متولد شد . دورهء ابتدايى را در يزد به پايان رسانيد و عربى و ساير معلومات ادبى را نزد پدرش كه از فضلاى محترم زادگاهش بود فراگرفت و پس از چندى روانهء هندوستان شد و هم در آنجا بدرود حيات گفت . طلعت در دوران حياتش ديوانى به نام ديوان ستّاك از سروده‌هايش جمع آورده بسال 1349 هجرى در بمبئى به چاپ رسانيد . غزل زير از ديوان ستاك اوست :
به‌جز آن يار وفادار دگر يارى نيست * خالى از جلوهء او كوچه و بازارى نيست باد ويران و ز جا گو بردش سيل فنا * آن سرائى كه در او منزل دلدارى نيست بايدم رفت از آن شهر كه از بهر دلم * با همه رنج و الم راحت و درمانى نيست ساربان عزم سفر كن كه نه جاى من و توست * در ديارى كه در او هيچ وفادارى نيست گشته ز ايمان رخ كفر سر زلف حبيب * مدرسه خالى و در ميكده خمارى نيست ساقيا ساغر ما گير و در او باده بريز * بذل كن كاين سر ما را سر هشيارى نيست گرچه دلهاى خلايق شده آلوده به خواب * شمع رويش همه‌شب روشن و بيدارى نيست يار بردارد اگر پرده ، شود بر تو عيان * كه جز آن عارض و آن زلف چو زنّار « 1 » ى نيست
هامش
( 1 ) . كمربندى كه زرتشتيان به كمر بندند .