قصيده
ز خيمهء شاه دين ، بر آسمان شد خروش * كه شه سكينه ، ز تاب برفت اصغر ز هوش
نخوردهاند آب دى نرفته در خواب دوش * رسيد عباس را ، چو اين حكايت به گوش
برآمدش دل ز جان درآمدش خون به جوش * ز نالهء كودكان ز تن شدى صبر و تاب
برون شد از خيمهگاه ، چه زير ابر آفتاب * بچهرهء بوالحسن ، بقامت بو تراب
نشست بر پشت زين ، براى تحصيل آب * گرفته تيغى به كف فكنده مشكى به دوش
به ذكر حق مىنمود به زير لب زمزمه * چو شير غرندهاى بخويش در همهمه
ز صولتش كوفيان فتاده در واهمه * از او گريزان چنانك ز شرزهشيرى رمه
چو روبه از هر طرف شده هراسان عدوش * كشيد از دل فغان كه اى گروه دغا « 1 »
ز حق نداريد خوف ، نه شرمى از مصطفى * در اين ديار الم در اين زمين بلا
ببستهايد آب را ز كينه بر روى ما * كه مىچشندش طيور كه مىخورندش وحوش
چو گشت داخل بشط دو دست پرآب كرد * بريخت آنگه ز كف چو ياد احباب كرد
كه تشنگى شاه را چگونه بىتاب كرد * نمود با خود خروش خطاب بر آب كرد
كه شاه و اطفال او نكردهاند از تو نوش * نمود پرآب مشك روان سوى راه شد
كه ناگهان ابن سعد ز قصّه آگاه شد * وجود بخشش قرين به حسرت و آه شد
كه دست ما اين زمان ز چاره كوتاه شد * چه برده عباس راه به مقصد و آرزوش
كنون كه از تشنگى به تن ندارد توان * اگر كشد تيغ تيز به روى ما بىگمان
برافتد از ما اثر ز كس نماند نشان * چه گشت سيراب چون بريمش از دست جان
كجا تواند كسى ز ما شود روبروش * ز خوف تيغش هژبر « 2 » به بيشه اندر تعب
ز سهم تيرش نهنگ بلُجَّه « 3 » در تابوتب * كسى هماورد او نباشد اندر عرب
برد به هاشم حسب ز بوترابش نسب
هامش
( 1 ) . ناراست ، نادرست - غدد ، فريب
( 2 ) . شير
( 3 ) . عميقترين موضع دريا