تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
وادى هفت واد نور بود * وادى نور نوظهور بود نور آنجا شود پديد سياه * چشم جان خيره مىشود ز نگاه ديگر آنجا نه شب نه روز بود * نى دگر جان پرفروز بود من و ما نيست اندر آن وادى * نه دگر غم بجاست نه شادى جهل و دانش كمال يا نقصان * خير يا شر و كفر يا ايمان نوش يا نيش خار يا ريحان * همگى سربه‌سر بود يكسان صحت و سقم و شادى و غم نيست * آنكه شادى نمايد آن هم نيست شخص بينى و ليك سايه بود * سايه را خود چگونه مايه بود هيچ‌كس را ز خود خبر نبود * كسى آگه ز خير و شر نبود هرچه بينى به‌جز نمودى نيست * غير اصل وجود بودى نيست بودها جملگى نمود بود * كى تواند نمود بود بود
* * *
دم فروبندم از سخن ديگر * زان كه ما را ز خويش نيست خبر آنچه كردم بيان ز راز طريق * هست يك نكته زين رموز دقيق بىخبر چون خبر دهد زنهار * ( خفته را خفته كى كند بيدار ) ره خطرناك هست و مقصد دور * غول رهزن به هر كمين مستور عَقباتى به پيش و شب تاريك * دَركاتى مهيب و ره باريك هست بيم سقوط در همه حال * مگر آن را كه داده حق پروبال هركه را هست ميل طى طريق * بايد از حق طلب كند توفيق
دردآشنا
اى يار مه‌طلعت بيا بر من مكن جور و جفا * بنما كرم خوشنود كن ما را تو از راه وفا جانا به من كم ناز كن در را برويم باز كن * مهر و وفا آغاز كن هستم تو را من آشنا آخر نه من يار توام دل‌ريش و افگار توأم * از جان گرفتار توأم رحمى به حال من نما دل در خم گيسوى تو آشفته شد چون موى تو * خواهد كه بيند روى تو بنماى رخ اى مه‌لقا زين بيش آزارم مكن رنجور و بيمارم مكن * خون در دل زارم مكن بر من ستم نبود روا آخر چه كردم بازگو با عشوه و با ناز گو * اى دلبر طنّاز گو جرم من ديوانه را