تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
تو كه آسوده‌اى به بستر ناز * نيست جان تو درخور اين راز بس همان به بود كه دم نزنى * عادت خويش را به هم نزنى دستى از دور سوى آتش دار * يار ميگو و پشت سر مىخار
وادى استغنا
چارمين وادى است استغنا * نيست فرقى ميان فقر و غنا غم و شادى تميز نتوان داد * آنكه او وصل داد هجران داد خار با گل برابر است آنجا * زهر همسنگ شكّر است آنجا يعنى آنجا بهشت و نار ، يكى است * شهدِ شيرين و زهر مار يكى است هرچه بينى همه نكو باشد * چونكه از جلوه‌هاى او باشد همه در بحر غوطه‌ور بينى * پاى تا سر همه هنر بينى نور نور است اگر ضعيف بود * يار يار است اگر نحيف بود سرخ و سبز و بنفش و زرد يكى است * نوش و نيش و شِفا و درد يكى است عشق اگر پايبند رنگ بود * عشق نبود كه عين ننگ بود
وادى حيرت
وادى پنجمين بگويم باز * هست حيرت همه سراسر راز كس نداند كه كيست در آنجا * يا كه از بهر چيست در آنجا بىخبر سربه‌سر ز خويش همه * فارغ از نوش و هم ز نيش همه همه هشيار ليك ديوانه * خويش با خويش ليك بيگانه هوشيارى جدا ز مستى نيست * بيخودى منفصل ز هستى نيست شب بود ليك شب نمىباشد * عجب است اين عجب نمىباشد روز روشن چو شام تار بود * گل به پيش نظر چو خار بود خار با گل ندارد اينجا فرق * سوخت چون هر دو تا ز تابش برق
وادى فقر و فنا
فقر وادى شش فنا هفت است * وادى تابش سنا هفت است
تذكره شعراى يزد — صفحة 302 | عباس فتوحى يزدى