آشنائى اگر فزون گردد * دل ز اندوه و غصّه خون گردد
ز آشنائى كسى خبر دارد * كو به خون ديدگان تر دارد
آشنا گشتن آخر آسان نيست * ره به جانانه بردن اينسان نيست
بس نشيب و فراز در راهست * داند آنكس كه جانش آگاهست
آه از سختى و درازى راه * نيست از بُعد آن كسى آگاه
چهبسا راهرو كه بىجان شد * عاقبت گم در اين بيابان شد
اى بسا كس كه اندرين وادى * گشت بيگانه از غم و شادى
داد دل در هواى جانانه * خويش از خويش گشت بيگانه
تا به سرمنزل وصول رسيد * در حريم وصال جاى گزيد
وادى طلب
هفتوادى است در ره دلبر * هريكى صعبتر از آن ديگر
اولش وادى طلب باشد * جان رهرو از آن به لب باشد
هست در هر قدم هزار خطر * اشك آبست و قوت خون جگر
درد بىحدّ بُود در آن وادى * زان كه جاى غم است نى شادى
دل ببايد زدود از زنگار * كرد چون آينه براى نگار
بايد او دل ز غير حق ببرد * غير حق را ز ياد خود ببرد
دل به حق بندد و روانه شود * محو آن يار جاودانه شود
هستى خود فداى يار كند * در ره دوست جان نثار كند
ديده بربندد از همه اغيار * رو نهد سوى حضرت دلدار
رو بره آرد از سر مردى * بفشاند ز خويش هر گردى
گرد عُجب و هوى و آز همه * خودپسندى و كبر و ناز همه
همه را ز آب توبه شويد باز * شود آماده بهر راه دراز
وادى عشق
دومين وادى است وادى عشق * جان بقربان حزن و شادى عشق
عشق خورشيد عالمافروز است * كه جهان از فروغ او روز است