تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
آشنائى اگر فزون گردد * دل ز اندوه و غصّه خون گردد ز آشنائى كسى خبر دارد * كو به خون ديدگان تر دارد آشنا گشتن آخر آسان نيست * ره به جانانه بردن اين‌سان نيست بس نشيب و فراز در راهست * داند آن‌كس كه جانش آگاهست آه از سختى و درازى راه * نيست از بُعد آن كسى آگاه چه‌بسا راه‌رو كه بىجان شد * عاقبت گم در اين بيابان شد اى بسا كس كه اندرين وادى * گشت بيگانه از غم و شادى داد دل در هواى جانانه * خويش از خويش گشت بيگانه تا به سرمنزل وصول رسيد * در حريم وصال جاى گزيد
وادى طلب
هفت‌وادى است در ره دلبر * هريكى صعب‌تر از آن ديگر اولش وادى طلب باشد * جان رهرو از آن به لب باشد هست در هر قدم هزار خطر * اشك آبست و قوت خون جگر درد بىحدّ بُود در آن وادى * زان كه جاى غم است نى شادى دل ببايد زدود از زنگار * كرد چون آينه براى نگار بايد او دل ز غير حق ببرد * غير حق را ز ياد خود ببرد دل به حق بندد و روانه شود * محو آن يار جاودانه شود هستى خود فداى يار كند * در ره دوست جان نثار كند ديده بربندد از همه اغيار * رو نهد سوى حضرت دلدار رو بره آرد از سر مردى * بفشاند ز خويش هر گردى گرد عُجب و هوى و آز همه * خودپسندى و كبر و ناز همه همه را ز آب توبه شويد باز * شود آماده بهر راه دراز
وادى عشق
دومين وادى است وادى عشق * جان بقربان حزن و شادى عشق عشق خورشيد عالم‌افروز است * كه جهان از فروغ او روز است