تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
هرچه گويم هنوز افسون است * عشق از حدّ و وصف بيرون است هرچه گويم حديث عشق كم است * بحر قلزم به پيش عشق نم است عشق روحست و جمله عالم جسم * حق مسمّى است عشق باشد اسم كنتُ كنزا حكايت عشق است * عالم كَون آيت عشق است عشق دُرّى است بس گرانمايه * برتر از عرش مرو را پايه عشق سرچشمهء حيات بُود * عقل در كار عشق مات بود سرّ عشق ار چنانچه گويم باز * مىشود اى عزيز قصّه دراز مصلحت اين بود كه دم نزنم * عالمى زين سخن به هم نزنم لب فروبندم از سخن اكنون * قصّه كوته كنم ز چند و ز چون تا قيامت سخن اگر گويم * رازها جمله سربه‌سر گويم از هزاران يكى نگفتم من * دُرّ اين معرفت نسُفتم من رمزى از طرز عشق مىگويم * دُرّى از بحر عشق مىجويم
وادى معرفت
سومين وادى اى برادر جان * هست وادى معرفت ، مىدان معرفت آفتاب سوزان است * معرفت همچو جان فروزان است من چه گويم كه معرفت چونست * هركه دارد دلش پر از خونست معرفت گوهرى بود كمياب * گر تو خود طالبى برو درياب معرفت گر برون شود ز نقاب * هيچ صاحبدلى نيارد تاب هركسى معرفت نمىداند * درك از درك آن فروماند اى عزيز آنچه با تو گفتم باز * هست يك نكته زين حديث دراز راز پنهان به گوش جان بشنو * گر نهان گفتمت عيان بشنو در چه كارى ببين چه حاصل توست * وادى صعب در مقابل توست شب خود را چگونه كردى روز * به بطالت و يا به ناله و سوز بس كنم آفتاب ، سر برزد * آمد آن يار و حلقه بر در زد گفت تا كى به خواب نازستى * به چه رو خواستار رازستى راز را رازدان همىبايد * بهر آن خويش را بيارايد