هرچه گويم هنوز افسون است * عشق از حدّ و وصف بيرون است
هرچه گويم حديث عشق كم است * بحر قلزم به پيش عشق نم است
عشق روحست و جمله عالم جسم * حق مسمّى است عشق باشد اسم
كنتُ كنزا حكايت عشق است * عالم كَون آيت عشق است
عشق دُرّى است بس گرانمايه * برتر از عرش مرو را پايه
عشق سرچشمهء حيات بُود * عقل در كار عشق مات بود
سرّ عشق ار چنانچه گويم باز * مىشود اى عزيز قصّه دراز
مصلحت اين بود كه دم نزنم * عالمى زين سخن به هم نزنم
لب فروبندم از سخن اكنون * قصّه كوته كنم ز چند و ز چون
تا قيامت سخن اگر گويم * رازها جمله سربهسر گويم
از هزاران يكى نگفتم من * دُرّ اين معرفت نسُفتم من
رمزى از طرز عشق مىگويم * دُرّى از بحر عشق مىجويم
وادى معرفت
سومين وادى اى برادر جان * هست وادى معرفت ، مىدان
معرفت آفتاب سوزان است * معرفت همچو جان فروزان است
من چه گويم كه معرفت چونست * هركه دارد دلش پر از خونست
معرفت گوهرى بود كمياب * گر تو خود طالبى برو درياب
معرفت گر برون شود ز نقاب * هيچ صاحبدلى نيارد تاب
هركسى معرفت نمىداند * درك از درك آن فروماند
اى عزيز آنچه با تو گفتم باز * هست يك نكته زين حديث دراز
راز پنهان به گوش جان بشنو * گر نهان گفتمت عيان بشنو
در چه كارى ببين چه حاصل توست * وادى صعب در مقابل توست
شب خود را چگونه كردى روز * به بطالت و يا به ناله و سوز
بس كنم آفتاب ، سر برزد * آمد آن يار و حلقه بر در زد
گفت تا كى به خواب نازستى * به چه رو خواستار رازستى
راز را رازدان همىبايد * بهر آن خويش را بيارايد