باكم از تيغ زبان كس و ناكس نبود * پاكى عشق درين جنگ سپر خواهم كرد
صيقل عشق چنان لطف و صفا داده به من * كه شدم سايه و با دوست سفر خواهم كرد
راز عشق تو به صد سوز بيان خواهم ساخت * اشك در ديدهء « پروين » و قمر خواهم كرد
چند دوبيتى
چه كوششهاى بيهوده نمودم * كه بازآئى و بنشينى بر من
بگوئى باز با شيرينزبانى * حديث خطوخال دلبر من
*
دل من درس عشق و عاشقى را * شبى در مكتب پروانه آموخت
سحر پروانه را ديدم در آتش * كه مىخنديد و جان مىداد و مىسوخت
*
ز كار شمع خنديدم چو ديدم * ميان گريه كردن ناز مىكرد
ولى پروانه بىپروا در آتش * بدون بالوپر ، پرواز مىكرد
*
همهشب اشك خونآلود « پروين » * ستاره آسمانها مىشمارد
شبى از گوشهاى ، اى مه برون آى * بپرس از وى چه كارى با تو دارد
على اكبر يغمايى ( افسر )
على اكبر ملقب به يغمايى و متخلص به « افسر » ، در سال 1285 شمسى در قصبهء خور ( مركز بخش جندق و بيابانك ) چشم به دنيا گشود و بسال 1307 در وزارت كشور استخدام شد . پس از سى سال خدمت بازنشسته گرديد . وى اهل مطالعه و در سرودن شعر داراى ذوقى سرشار بوده است و در تاريخ 19 / 1 / 53 رخت از اين جهان بربسته و بعالم باقى شتافته است .
اى دل از چيست كه در سينه تپيدن دارى * باز چون مرغ هوس ميل پريدن دارى
خوش بياساى كنون در قفس اى طائر روح * كه سرانجام ازين بند رهيدن دارى
خوردهام خون دل اى آهوى وحشى كه مرا * رام كردى ز چه آهنگ رميدن دارى