آتش وادى عشق تو بهر ره گذر افتد * همچو موسى ز پيت آيد و جوياى تو باشد
هركسى در طلبت روى نهاد است براهى * نيست آنجا و اگر هست همان جاى تو باشد
عالم و آدم و چرخ فلك و گنبد مينا * همه از صنعت آن دست تواناى تو باشد
هيچ عقلى نتواند كه برد پى بصفاتت * عقلها قطرهاى از شبنم درياى تو باشد
آن نسيم سحر و ناله مستانه بلبل * باغ و سرو و چمن و گل همه شيداى تو باشد
( كاردان ) خود نتواند سخن از وصف تو گويد * بشنود از تو كلامى و سخنگوى تو باشد
*
بگذار تا چون بلبلان اندر چمن زارى كنم * نامش بيارم بر زبان شهد و شكربارى كنم
با سرو گفتم از قدش گرديد آنجا پا به گل * با گل نمىگويم دگر ترسم دلآزارى كنم
گر وصفى از رويش كنم خورشيد مىگردد خجل * بر عاشقان آن روز را همچون شب تارى كنم
شب قصّهاى از موى او مىگفت تا وقت سحر * گفتا نسيم آمد كه با صد مشك همكارى كنم
هركس نديده چشم تو تشبيه نرگس مىكند * گر من ببينم يك نظر با جان خريدارى كنم
ترك كمان ابرويش با تير مژگان مىزند * هرجا نشيند بر دلى گويد كه دلدارى كنم
من عاشق آن دلبرم گر تيغ بارد بر سرم * در راه جانان سر نهم تا عشق را يارى كنم
زين نشئى پرشوروشر هر لحظه در خوف و خطر * ساقى بده جامى دگر تا ترك هشيارى كنم
تا پيرو عقل خودم دور از در جانان شدم * گر بگذرم از خويشتن باشد كه خوددارى كنم
در بزم رندان ( كاردان ) با شاهد و ساقى نشين * گر ره دهندم من دگر كى ترك مىخوارى كنم
حافظى يزدى ( 1 )
نامش على اكبر فرزند ميرزا شفيع شهرت و تخلصش حافظى متولد سال 1344 هجرى قمرى داراى تحصيلات قديمه طبعى دارد و شعرى مىسرايد كه ذيلا نمونهاى از آن نقل مىشود .
غزل
هرجا كه بگذرم سخن از عشق روى توست * جانا چه كردهاى ؟ همه جا گفتگوى توست
دل در كمند زلف نگارى نمىرود * تا پايبند سلسلهء مشكبوى توست
ملك جهان و هرچه در او هست عارفان * سنجيدهاند قيمت يك تار موى توست