تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
آتش وادى عشق تو بهر ره گذر افتد * همچو موسى ز پيت آيد و جوياى تو باشد هركسى در طلبت روى نهاد است براهى * نيست آنجا و اگر هست همان جاى تو باشد عالم و آدم و چرخ فلك و گنبد مينا * همه از صنعت آن دست تواناى تو باشد هيچ عقلى نتواند كه برد پى بصفاتت * عقلها قطره‌اى از شبنم درياى تو باشد آن نسيم سحر و ناله مستانه بلبل * باغ و سرو و چمن و گل همه شيداى تو باشد ( كاردان ) خود نتواند سخن از وصف تو گويد * بشنود از تو كلامى و سخنگوى تو باشد
*
بگذار تا چون بلبلان اندر چمن زارى كنم * نامش بيارم بر زبان شهد و شكربارى كنم با سرو گفتم از قدش گرديد آنجا پا به گل * با گل نمىگويم دگر ترسم دل‌آزارى كنم گر وصفى از رويش كنم خورشيد مىگردد خجل * بر عاشقان آن روز را همچون شب تارى كنم شب قصّه‌اى از موى او مىگفت تا وقت سحر * گفتا نسيم آمد كه با صد مشك همكارى كنم هركس نديده چشم تو تشبيه نرگس مىكند * گر من ببينم يك نظر با جان خريدارى كنم ترك كمان ابرويش با تير مژگان مىزند * هرجا نشيند بر دلى گويد كه دلدارى كنم من عاشق آن دلبرم گر تيغ بارد بر سرم * در راه جانان سر نهم تا عشق را يارى كنم زين نشئى پرشوروشر هر لحظه در خوف و خطر * ساقى بده جامى دگر تا ترك هشيارى كنم تا پيرو عقل خودم دور از در جانان شدم * گر بگذرم از خويشتن باشد كه خوددارى كنم در بزم رندان ( كاردان ) با شاهد و ساقى نشين * گر ره دهندم من دگر كى ترك مىخوارى كنم

حافظى يزدى ( 1 )

نامش على اكبر فرزند ميرزا شفيع شهرت و تخلصش حافظى متولد سال 1344 هجرى قمرى داراى تحصيلات قديمه طبعى دارد و شعرى مىسرايد كه ذيلا نمونه‌اى از آن نقل مىشود . غزل
هرجا كه بگذرم سخن از عشق روى توست * جانا چه كرده‌اى ؟ همه جا گفتگوى توست دل در كمند زلف نگارى نمىرود * تا پايبند سلسلهء مشكبوى توست ملك جهان و هرچه در او هست عارفان * سنجيده‌اند قيمت يك تار موى توست