تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
*
مىرفت تا كه بشكند آن زاده‌هاى وهم * وز پايه اين بناى كهن واژگون كند و آن‌سان كه رفته است ( به قرآن ) حكايتش * مىرفت تا كه بتكده‌اى را نگون كند
*
وارد بكارگاه پدر گشت و خيره ماند * وانگه گريست ز آن‌همه زيبائى و هنر گفتا دريغ زين همه عمرى كه رفته است * بر پاى اين بتان همه بىحاصل و ثمر
*
آنگاه برگرفت گران پتك آهنين * و آن مجمع خدائيشان را بكوفت زار بشكست هرچه بت كه تراشيده ديد و گفت * پايان كار هر بتى اين شد به روزگار
*
آرى گذشتگان همه بىهيچ گفتگو * پيكرتراش وهم و خيالات بوده‌اند ما راست تا به تيشه انديشه بشكنيم * آن را كه آن گروه به ايمان ستوده‌اند

كاردان يزدى

حاج عبد الرحيم فرزند محمّد ابراهيم متخلص « به كاردان » در سال 1274 در يزد تولد يافته و در مكتب حاجى ملا فرج اللّه هروى تعلم نموده است . شغلش امانت‌كارى و داراى قريحه‌اى نيك و طبعى روان بوده و بسال 1363 شمسى از اين جهان رخت بربسته و بعالم باقى شتافته است . غزل ذيل را به مناسبت ميلاد مسعود حجة بن الحسن عجل اللّه فرجه سروده است :
اى كه خوبان جهان را همه خوبى ز تو باشد * نقش زيبائى عالم همه از روى تو باشد هركجا پرتوى از جلوه روى تو بيفتد * خار گل گردد و خندان لب از روى تو باشد بيكى غمزه بيفتد دل خلقى بكمندت * اى خوش آن صيد كه بند آيد و در پاى تو باشد تا چمن كرد حكايت ز نسيم سر زلفت * غنچه لبخند زد و گفت كه اين بوى تو باشد يوسف حسن تو را هركه ببازار ببيند * تا قيامت نرود بر سر سوداى تو باشد هركه روى تو ببيند نبرد طاعت كس را * دگرش قبله و محراب دو ابروى تو باشد لب لعل شكرينت اگر اندر سخن آيد * كام‌بخش دل طوطى شكرخاى تو باشد