تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
گرد چراغ جادوى چشم فسونگرت * آويزهء بلور سرشكت شكسته بود آرى خداى عشق بر آن معبد خيال * قنديل‌ها ز دانهء اشك تو بسته بود
*
آن آخرين شب اى گل شاداب عشق من * تا رنگ شب پريد نشستى مرا به بر اكنون تو نيستى ولى از شرق آسمان * چون مريم سپيد شكفته گلى سحر
*
آرى دوباره صبح شد و باز روشنى است * شب رفت و آن سكوت دل‌انگيز را ببرد بار دگر غريو شد از توپها بلند * وين واپسين آن‌همه سرباز نيز مرد
ابراهيم
مىشد شب سياه به پشت افق نهان * غربال نور بيخته مىشد از آسمان پيكرتراش پير چكش را بدست داشت * مىرفت سوى كارگه خود قدم‌زنان
*
پيكرتراش قرن خداسازى بشر * مىرفت تا كه باز خدائى كند پديد نورى كه از كنار افق چكه مىنمود * در چون گشوده شد بسر سنگها چكيد
*
پيكرتراش وه چه هنرها كه كرده است * با دست‌هاى خود كه ز ناهيد آيتى است او رفته است تا بسر اختر خيال * آخر مگر نه ملك هنر را نهايتى است
*
از سنگ خاره ساخته استاد پيكرى * كز آن چو شيشه مىگذرد قطره‌هاى نور چون بالهاى آب طلا دادهء پرى * زانها كه خوانده‌ايم در افسانه‌هاى دور
*
مىداد بهر ساختن يك خداى نو * هر روز باز او پدران مرا نويد در عهد جاهلى كه تمدن فسرده بود * اين اوستاد وه چه خداها كه آفريد
*
يك روز صبح زودتر از اوستاد پير * فرزند او دوان بسوى كارگاه بود در دست خود چكش بسرانگشت مىفشرد * مىخواست آن كند كه بقولى گناه بود
تذكره شعراى يزد — صفحة 290 | عباس فتوحى يزدى