تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
خواهى ار پاى نهى در ره حق باده بنوش * كاين اثر را نتوان جز ز مى ناب گرفت دلبرا باب ستم باز مكن با دل من * كه بسى « ژاله » دل از دلبر ناباب گرفت
*
آبادتر ز راه خرابات راه نيست * گر راه جنّتش شمرم اشتباه نيست ما مست بارها ز خرابات آمديم * تنها رهى است آنكه در او خوف چاه نيست تا با گداى كوى تو گشتيم همنشين * كوه زرى بديدهء ما برگ كاه نيست مائيم بىپناه و نداريم جز تو كس * جز آستان قدس تو ما را پناه نيست بس ديده ريخت اشك ز شوق جمال تو * بيچاره چشم را بجز اين اشك آه نيست از راه لطف گاه‌به‌گه حال ما بپرس * آن پادشه كه فكر گدا نيست شاه نيست تا مهر روى دوست به ما پرتوافكن است * ما را به شامگاه ، نيازى به ماه نيست در انتظار وصل تو روزم سياه شد * جز روى زرد و موى سپيدم گواه نيست گو « ژاله » رو بمير اگر خواهيش وصال * جز آخرين نفس به تو او را نگاه نيست
*
آنگه كه از جوانى خود ياد مىكنم * ديوانه‌وار شيون و فرياد مىكنم پيوسته در سه‌گاه مرا مويه است كار * فرياد از مخالف و بيداد مىكنم تا رفته است رنگ جوانى ز چهره‌ام * دل را برنگ كردن مو شاد مىكنم ريزم به خاك ز آتش دل آب از دو چشم * چون فكر حاصل شده بر باد مىكنم شيرينى حيات شد و من به جان خويش * با فكر كار تيشه فرهاد مىكنم چون ابر فرودين كه به ابرى كند مصاف * مانند رعد عربده بنياد مىكنم از ما گذشت ليك زند آتشم بجان * هروقت فكر كودك نوزاد مىكنم چون در قفس ز چنگل شهباز ايمنم * هردم دعاى خير به صياد مىكنم استاد در سرودن شعرم ولى هنوز * شاگردى سخنور استاد مىكنم من « ژاله » ام به وَرد ادب مىدهم نشاط * هرگه كه عزم گفتن سرواد « 1 » مىكنم
هامش
( 1 ) . سرواد بمعنى شعر است .