گرچه هيچم نيست تقديمش كنم ، اما مراست * نيمه جانى تا كنم قربان دلدارم هنوز
دلبرم از من رميد و با عدو دمساز شد * چون كنم دلدادهام مجذوب آن يارم هنوز
خو گرفتم با شب هجر و نخواهم روز وصل * مىدهد هرچند گردون رنج بسيارم هنوز
آشنا و غير چون گل مىشمارندم عزيز * مىندانم ازچهرو در پيش او خارم هنوز
عقل گويد ترك او كن عشق گويد جان دهش * ترك نتوانم ، دهم جانش ، كه ناچارم هنوز
« ژاله » خامش باش و از آن سنگدل نرمش مخواه * مىنيارد رحم بر جان شرربارم هنوز
*
تاب زلف تو توان از دل بىتاب گرفت * چشم بيمار تو از چشم ترم خواب گرفت
خوشى و خرمى و خواب و خور و عيش و طرب * همه را فتنه چشم تو از احباب گرفت
غُرّه « 1 » و سَلخ « 2 » و شب چارده بىمعنى شد * تا زمين از مه رخسار تو مهتاب گرفت
باب اول ز كتاب غم تو هركس خواند * فلكش مهلت درس از دگر ابواب گرفت
ابر چشمان من از هجر تو باريد چنانك * سطح خورشيد و مه و ارض و سما آب گرفت
كرديم صيد چو ماهى و خوشم چون ديدم * شاد گشتى چو مرا ناوك قلاب گرفت
در دلم جاى گرفتى و نرفتى بيرون * چون كشاورز كه املاك ز ارباب گرفت
مىبرم رشك كه در پاى تو جان داد رقيب * در عوض عاشق دلباخته القاب گرفت
دين و دل هستى من بود و گرفتى از من * چون مدرس كه كتاب از يد طلاب گرفت
هامش
( 1 ) . غره - به معنى اوّل هر ماه .
( 2 ) . سلخ - به معنى آخر هر ماه .