تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
جلد آن انتشار يافته و جلدهاى ديگر آن در دست چاپ است . وى در هفتم تيرماه 1360 در حادثهء بمب‌گذارى حزب جمهورى اسلامى بشهادت رسيد . از اوست :
با آنكه در ديار حبيبم نشسته‌ام * كم التفات مىكند و دل‌شكسته‌ام خوشنودم از كمال دل بىقرار خود * زيراكه دل به غير تو بر كس نبسته‌ام جمعى دچار هجر و گروهى در انتظار * بخت سيه نگر كه من از هر دو دسته‌ام بس روز و شب ز دست فراقت گريستم * آمد اجل سراغ چو نشناخت جسته‌ام ديدم به گيسوان فكنى چشم نيمه خواب * ز آشفتگى كنار و ز بيمار رسته‌ام گويد رقيب « پاك‌نژاد » جواب نيست * گويم به كار دل چكنم دست بسته‌ام
كمال آرزوى من
خدايا عشق را سويم مجدد بازگردانش * كه گردم اهل دل وانگه نمايم جان بقربانش چنان در آتش عشقش بسوزانم كه گر پرسم * چه باشد چاره‌ام گويد بساز آن هم ز احسانش برايم زندگانى را به‌معناى دگر گردان * كه من او گردم و او من نباشد وصل و هجرانش كمال آرزوى من تماشاى رخش باشد * ولى افسوس اين دانست و از من كرد پنهانش در ايّام جوانى موى خود كردم سپيد از آن * كه هركس ديد گويد زلف مشكين است درمانش ز دل برخيز اى مرغ هوس رؤياى شيرين را * نخواهى جز بخواب آورد در دستت گريبانش نبايد انتقام عشق را از دل كسى خواهد * كه ديده بيند و گردد از او امواج لرزانش من او را شهره گشتم با زبان و چشم و دست و دل * غم خود را كنم كوته چه بد شد كار پايانش
*
خاك پاى يار مىبايست و اشك خويش را * كلبه‌اى سازم كه درخور باشد اين درويش را مىرسد هر كام جان چون مىرسد هر كام تن * از خراباتم خوش آمد ساعت تشويش را تاك اندر بوستان آفرينش گوهرى است * كو تواند نوش گرداند جهانى نيش را با حريف آسوده بنشينم كه از دل رانده‌ام * كوشش بىحاصل از فكر محال‌انديش را پاى نه بر ديدگان پر ز اشكم چونكه سرو * جز كنار جوى نگزيند مكان خويش را