روى تو فشاند نور ، بر زمين دل چون ماه * بر تو اى شه خوبان ، ترسم از بد بدخواه
وز خمار چشمانت فتنهها برانگيزى * چشمهاى خونريزت ، با دو خنجر ابرو
هريكى چو ترك مست ، تيغ آخته هر سو * آن يكى زند گردن ، وان دگر بُرَد بازو
خلق را همه كشتند ، خون گرفت تا زانو * خلق را برفت از ياد كشتههاى چنگيزى . . . الخ
محمّد على عالمى ( صمصام )
ميرزا محمّد على فرزند آيتاللّه ميرزا محمّد مصلائى از احفاد شيخ مفيد عليهالرحمه بسال 1330 هجرى قمرى در شهر يزد در خانوادهء علم و تقوى قدم بعالم دنيا گذاشت . در پنجسالگى به مكتبخانه رفت و به خواندن و نوشتن پرداخت ، مقدمات و سطح را نزد علماى يزد تحصيل نمود ، براى تكميل معلومات خود به اصفهان مسافرت كرد ، و از درس علماى بزرگى چون مرحوم آيتاللّه فشاركى و آيتاللّه سيد العراقين استفاده نمود . ضمنا چون استعداد شگرفى در هنرهاى ظريفه از قبيل خطاطى و منبتكارى و حجارى داشت در اين زمينه نيز به هنرآموزى پرداخت . وى در نوشتن انواع خطوط از قبيل نستعليق ، شكسته ، شكسته نستعليق و مخصوصا نسخ مهارت داشت ، او ساكن شهر يزد و به ترويج احكام و تدريس علوم دينى مشغول و هر موقع مجالى مىيافت بسرودن شعر مىپرداخت و « صمصام » تخلص مىنمود و اينك روى در نقاب خاك كشيده است . در زير نمودارى از اشعارش ذكر مىشود :
راز عشقى كه در آن خلق جهان حيرانند * دُردنوشان خرابات چه نيكو دانند
نيست جز بارقهء حسن جمال ازلى * آنچه را عارف و عامى همه عشقش خوانند
غره بر خود مشو اى خواجه كه در حضرت عشق * مقبل و مدبر و سلطان و گدا يكسانند
مرحبا همّت آنان كه سراپا چون شمع * جمله در سوز و گدازند ولى خندانند
دولت فقر و فنا را بجهانى ندهند * منصب پادشهى را بجوى نستانند
بگدايان ز كرم افسر شاهى بخشند * دردمندان جهان را بدمى درمانند
عاشقانى كه گذشتند ز جان در ره يار * كى به ياد خود و در فكر سروسامانند