معشوقه دامن از كفش از خشم دركشيد * برخاست از زمين و به پا خاست محشرى
گفتا جوان به باد فراموشىات دهم * گر خود به قلب سوختهء من چو اخگرى
بار سفر ببست و پس از سير شهرها * شد سوى كوى يار بسان كبوترى
خنديد خوبرو كه اگر شعلههاى عشق * بر باد حادثات نشانى و بگسلى
همچون دو چشم من ز چه بيمارى اى جوان * همچون ميان من ز چه اينگونه لاغرى
گفتا جوان كه هست مرا آتشى به دل * كز تندباد عشق در او هست محشرى
اين كوه آتش است و فروزد ز تندباد * اين شمع نيست كه ميرد ز سرسرى
از اوست :
آشفته نهم امشب آن بستر ديبا را * تا حفظ كنم بر آن نقش تن زيبا را
جاى لب او را نيز از چهره نمىشويم * تا آنكه كنم خوشتر انديشهء فردا را
محمّد تقى اوهب
سيّد محمّد تقى به سال 1318 قمرى چشم به دنيا گشود پس از گذراندن دوران صباوت به فراگيرى مقدمات و صرف و نحو ادبيات عرب و عجم پرداخت . او علاوه بر امام جماعت با نطق و خطابت راهگشاى مردم بود گاهى بسرودن شعر هم به زبان فارسى و هم بلسان عربى مىپرداخت و در اشعار خود نخست « سالك » تخلص مىنموده چنان كه در شعر زير مستفاد مىشود و بعدا متخلص به « اوهب » گشت و تاريخ فوت او 7 شوال 1407 بوده است .
« سالك » به راه عشق ولى خدا قدم * نه تا شود بعرصه محشر گواه ما
مخمس
اى نگار سيمينتن ، جور و ظلم و كين تا كى * روح را ز جسم زار ، فرقتى چنين تا كى
تشنه پريشان را ، گرد بر جبين تا كى * زان دو جام ياقوتى ، مِى دهم غمين تا كى
شاد كن مرا بهتر با شدت كه بستيزى * دلبرا ترا گويم ، نيست راه تو ، اين راه
عاشقان كواكبوار ، گِشت تو زده خرگاه