تو چو شمس فلك حسنى و خوبان جهان * همه سياره صفت گرد تو سرگردانند
در شگفتم كه دو زلف سيهت را چه رسد * كه چو ارقمزدگان سخت به خود پيچانند
از دهان و لب لعل تو مگر بىخبرند * آن گروهى كه پى آب بقا پويانند
شانه بر طرهء مشكين چو زنى واقف باش * كه در اين سلسله صد سلسله دل پنهانند
جز تو « صمصام » نجويد بجهان يار دگر * گرچه هر گوشهء اين شهر پرىرويانند
*
مطرب چو نغمهء خوش عشّاق ساز كرد * شورى به پا ز خواندن سوز و گداز كرد
آباد باد خانهء پير مغان كه باز * بر روى مىكشان در شادى فراز كرد
ناصح مكن ملامتم از عاشقى كه عشق * محمود را اسير كمند اياز كرد
عيش تمام و شرب مدام و وصال يار * امشب به من عطا ز كرم كارساز كرد
دلبر ز لطف باده وصلم بكام ريخت * و از بوسهء لبش ز دلم عقده باز كرد
مىخواستم كه سرّ درون برملا كنم * با غمزهاى اشاره بكتمان راز كرد
چون ديد مست و بىخبر از پا فتادهام * دستى بدستگيريم آن مه دراز كرد
ديدار آن دو نرگس جادوى دلفريب * ديگر مرا ز ساغر مى بىنياز كرد
كرد اختيار هركه گدائى كوى دوست * چون من ز مال و جاه جهان احتراز كرد
آن را كه بخت ، گنج قناعت نصيب كرد * يكباره ترك حرص و تمنّا و آز كرد
« صمصام » افتخار تو اين بسكه آن نگار * آخر ترا ز مقدم خود سرفراز كرد
سيّد رضا پاكنژاد
دكتر سيّد رضا پاكنژاد فرزند حاج سيّد ابو القاسم به سال 1303 شمسى تولد يافته . از طرف مادر نسبتش به فاميل مدرسىها ( نوهء صاحب كرامت از پسران مدرس بزرگ ) مىرسد . وى پس از اخذ ديپلم در رشتهء طبيعى ، زمانى را به تجارت و روزگارى را به دبيرى دبيرستان ايرانشهر يزد گذراند . ازآنپس چون به علم پزشكى علاقه داشت تحصيلات خود را تا درجه دكترى در طب بپايان رسانيد .
او طبيبى حاذق و حكيمى شفابخش بود ، علاوه بر اين مردى خيرخواه و نيكوسيرت . ذوق ادبى داشت و گاهى بسرودن اشعار مىپرداخت . از تأليفاتش كتابهاى علمى و دينى اولين دانشگاه و آخرين پيامبر است كه تاكنون بيست و دو