« توحيد »
اين كون و كاينات به كِردارِ پيكريست * وين خاكدان نشانهء دنياى ديگريست
اين وصلت دو پيكر و توليد و زاد و مرگ * راهى بهسوى مقصد و دروازه و دَريست
اين گرمى محبّت و اين شور و شوق عشق * از خُمّ بادهء ابد الدّهر ساغريست
اين كورهء مذابِ فلك ، مهر تابناك * ز آتشفشانِ قلّهء كونين اخگريست
اين بُعدِ سالِ نورى و اين ميلياردها * در سطح كاينات و فلك ضلع اقصرىست
اين كهكشان شيرى و صدها نظير آن * خاكسترى بر آتشِ سوزان مجمريست
اين بىنهايتى كه كبود است و پيش روى * يك گوشهاى ز فُرجهء ايوانِ اخضريست
منظومههاى بىحد و بىحصرِ كهكشان * پژواك و بازتابِ كلامِ مكرّريست
دانى كه كيست بانى اين كون و كاينات * بانگِ اذان بگويدت : اللّهاكبرىست
« مشق عشق »
مستيم اگر مپندار وابسته شرابيم * مستى نهفته در ماست ، ما خود شراب نابيم
چون ذرّهايم و از دور مسحور نور و مهجور * كانون ذرّه بينيم خورشيد ذرّه يابيم
روشندلان بينا تصوير ما نبينند * آيينه در غبار است ما روى در نقابيم
بنشستهايم بيدار ، بينا و سرّ نگهدار * پنداشتهست اغيار افتاده مست خوابيم
صد مشق عشق چندى در دفترى نوشتيم * اين جمع دستخط را امروز چون كتابيم
پيرى رسيد و زودا چون پيكر مترسك * بر گور سرد و خاموش عكس درون قابيم
از ترس كاسه ليسان ما طشت آبرو را * در برگرفته اما در بيم و اضطرابيم
در بحر شعر چندى خورديم غوطه امّا * چون گردباد امروز سرگشته در سرابيم
تيغ سخن ( جلالى ) شد كُند و در غلاف است * ما در درون اين تيغ چون جوهريم و آبيم
حيات جاويدان
مرگ پايان حيات ؟ * اين دروغى است كه باور داريم
همچنان گردش خورشيد ! به اطراف زمين ! * اشتباهى است كه مىپنداريم