تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣

محمّد حسين لطفى

حاج محمّد حسين فرزند مرحوم بمانعلى متخلص به « لطفى » در سال 1302 شمسى تولد يافته است . وى يك‌ساله بوده كه از سايهء لطف پدر محروم مانده و مادرش كفالت يگانه فرزندش را عهده مىگيرد و قرآن را خود به پسرش تعليم مىدهد و پس از فراگرفتن قرآن او را به مدرسه مىفرستد . لطفى طبع شعر نيز دارد و اشعارش روان و جذابست . بت‌تراشى
جوان مرو كه فراقت نمىتوان ديدن * نمود پير مرا با تو عشق ورزيدن به چشم ماست خزان باغ و بوستان و چمن * مگر تو سرو بيائى پى خراميدن خوش است مطرب و معشوق خاصه فصل بهار * بباغ رفته به غمهاى دهر خنديدن بهشتيان سوى دنيا دوباره بازآيند * اگر تو ميل كنى در جهان بپائيدن بريز باده به كامم سبوسبو خم‌خم * كه وقت تنگ بود بهر باده نوشيدن شكفت غنچه و گل پيرهن دريد از شوق * چه كرد وصف تو بلبل گه سرائيدن بتا به صورت خود تيغ خودتراش منه * كه نهى گشته در اسلام بت تراشيدن چه شد كه بر رخ آن ماه‌پاره مشك دميد * خطاى رفته نشايد ز مشك روئيدن ز خارِ گل شده مجروح دست يار افسوس * كمك كنيد گلى را براى گل چيدن ضرورتست كه با دوستان به صلح شوى * بدشمنان سزد ار مايلى به جنگيدن مرا غميست كه بىاو نمىرود از دل * ورا دليست كه نتوان چه سنگ كاويدن چه جاى خنده بود اى پسر كز اول عمر * به گريه زاد تو را مام وقت زائيدن نه « لطفى » از سوى خالق بشد بر مخلوق * كه عار داشت بدوران ز بت پرستيدن
*
خلق گويند مرا نادره دلدارى هست * آتشين خوى و جفاجوى و دل‌آزارى هست سادگى من و عيارى آن سنگين‌دل * قصّه‌اى گشته كه بر هر سر بازارى هست پاكشم از سر كوى تو بدامان فراق * تا نگويند مرا با تو سروكارى هست ما بشوق رخ تو سوى جهان آمده‌ايم * رو ز آب و گِل ما پرس گرانكارى هست آدم از گندم خال تو برون شد ز بهشت * كس ندانست در اين كار چه اسرارى هست « لطفيا » دام دل ما شده آن زلف سياه * كِش هزاران دل شوريده بهر تارى هست