شاهكارى ز آفرينش در كنارم بود دوش * چشم دل باشد « جلالى » بازهم سويش هنوز
*
گفتم دو لبت گفت بود چشمه نوش * گفتم چشمت گفت بود بادهفروش
گفتم مويت گفت چو روز تو سياه * گفتم نگهت گفت « جلالى » خاموش
*
يكى كندهشكن مىمرد و با جفت * كه در مرگش غمين مىبود مىگفت
گرفتم از كمند مرگ جستم * دو صد من كندهء ديگر شكستم
به چشمم سكر خواب مرگ خوشتر * از اين ادبار و تيمار مكرر
ياس كبود
كنار ساحل درياى انقلاب زده * دويد سوى من آن ماهرو شتابزده
به غير سينه تن از قيد پيرهن آزاد * سواى سينه سراپايش آفتابزده
تن چو نسترنش گشته همچو ياس كبود * ز بس برابر خورشيد تن به آب زده
سپيدى قلل موجخيز سينه او * هزار برق حسد در دل حباب زده
سلام كردم و با مهر بوسه از دهنش * لبان بوسهربايم ره جواب زده
چه كرد با من لبتشنه لعل او كه شدم * ز سكر بوسه چو ديوانهء شراب زده
براى بوسه دلخواه خود شدم ناچار * كه چنگ و دست برم در دو زلف تابزده
هزار شكر خدا را كه چيدن گل وصل * ميسرم شد از آن نوگل عتابزده
مگر بخواب ببينم دوباره وصلش را * كنون قرين « جلالى » است بخت خوابزده
*
مور ضعيفى نشسته بر سر برگى * برگ شود زير و رو به پهنه دريا
هر چقَدَر عمر مور دير بپايد * بيش نباشد ز عمر برگ در آنجا
من به مثل مور و اين جهان به مثل برگ * مرگ من امروز و مرگ برگ بفردا
*
من شانه به زير بار منّت ننهم * بر چهرهء عمر داغ ذلت ننهم
تا خون جگر توانم از دل خوردن * پا بر در كس به هيچ علت ننهم