تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
رو تو از پروانه رسم عشقبازى ياد گير * جان فداى شمع مىسازد در اوّل ديدنش نوشِ بىنيش و گلِ بىخار و يارِ باوفا * نيست در عالم ، مجو بيهوده در اين گلشنش وصل و هجران شادى و غم زهر و شكّر خار و گل * كرد توأم جمله را باهم خداى ذوالمنش هان مخور غم كاين شب هجران بپايان مىرسد * در سحر چون صبح صادق چاك زد پيراهنش از شراب عشق « مضطرزاده » جامى نوش كن * تا ببينى يار را بىپرده اندر دامنش
*
اى خوش آن‌كس كه به كف ساغر صهبا دارد * وى خوش آن ديده كه بر چهرهء زيبا دارد ميرم اندر بر آن دلبر طناز همى * كه دو صد كشته بهر گوشهء دنيا دارد نازم آن نرگس شهلا كه هزاران عشاق * دل ز كف داده چو اسكندر و دارا دارد عاشقان سر كويش ز شمارند برون * هريكى جانب او چشم تمنّا دارد كيست آن لعبت شيرين كه ز شاهان جهان * دل ربوده است ولى نى سر سودا دارد دانى آن دلبر رعنا كه و نامش چه بود ؟ * كه بسى عاشق سرگشتهء شيدا دارد هست يك كشور پرنعمت و نامش ايران * برترى خاك وى از لؤلؤ لالا دارد زادگاه من و از حسن ، عروس چمن است * شهرت از تخت ثرى تا بثريا دارد عاشق شيفته‌اش هستم و جانباز رهش * روح در جسم من از اوست كه مأوى دارد دلم از روز ازل گشته به مهرش پيوند * اى خوش آن دل كه در او حب وطن جا دارد هركه را حب وطن نيست ندارد ايمان * مىفروشد وطن و دين و نه پروا دارد اى برادر پى حفظ وطن از جان مىكوش * گر چپ و راست عدويش سر يغما دارد بس‌كه دلتنگ بود « زادهء مضطر » در يزد * همچو مرغى به قفس رو سوى صحرا دارد
*
عشقت بسرم چو افسر شاهانست * مهرت بدلم چو ماه نورافشانست جسمم ز فراق روى تو بىجانست * جانم ز غمت در آتش سوزانست