اى سيهروزگار تردامان ! * دامن آلودهاى به ظلمت خاك !
تو كجا بارگاه نور كجا ؟ !
مسافر :
آه اى پير روشناى خرد ! * حاجب كبرياى عشق آيا
خستهاى را نمىكند دلشاد ؟
پير عقل :
بازگو خستهء پريشانگرد ، * نه همانى تو كز سراى بهشت ،
جرم عصيان به خاك افكندت ؟ * نه همان راندهء ستمكارى ،
كه در اين ديوخانهء ننگين ، * راحت رنج يار و بيگانه است ؟
خوانت از خون دام و دد رنگين ! * جامت از زهر دشمنى سرشار !
وانگه اى زشت لعبت ابليس ، * طمع پردهاى چنين دارى ؟
تو چه آوردهاى بدين درگاه ؟ * كه در اين بارگاه استغنا ،
هديهء عشق پاك را شايد ؟
مسافر :
هديه از بهر عشق اينك درد ، * خاك را گنج شايگان اين است .