تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
اى سيه‌روزگار تردامان ! * دامن آلوده‌اى به ظلمت خاك ! تو كجا بارگاه نور كجا ؟ !
مسافر :
آه اى پير روشناى خرد ! * حاجب كبرياى عشق آيا خسته‌اى را نمىكند دلشاد ؟
پير عقل :
بازگو خستهء پريشان‌گرد ، * نه همانى تو كز سراى بهشت ، جرم عصيان به خاك افكندت ؟ * نه همان راندهء ستمكارى ، كه در اين ديوخانهء ننگين ، * راحت رنج يار و بيگانه است ؟ خوانت از خون دام و دد رنگين ! * جامت از زهر دشمنى سرشار ! وانگه اى زشت لعبت ابليس ، * طمع پرده‌اى چنين دارى ؟ تو چه آورده‌اى بدين درگاه ؟ * كه در اين بارگاه استغنا ، هديهء عشق پاك را شايد ؟
مسافر :
هديه از بهر عشق اينك درد ، * خاك را گنج شايگان اين است .