بوم ويرانهء تنهائى خويش * كه بر اين عمر عبث نوحه گرم
نه عزيزى كه در اين شام سياه * پى پرسش دمى آيد به برم
نه يكى پير كزين ظلمت شب * سوى خورشيد كند ره سپرم
غمزدا اشك سحرگاهى من * گوهر افشانده بدامان ترم
چكنم كاين دل ديوانه كنون * شده در كوى جنون راهبرم
*
دلم چنان شب يلداى سرد ظلمانى است * زبان به كام اسير و كلام زندانى است
به پاس حقطلبىهاست اينكه خلعت من * در اين صميم زمستان « 1 » قباى عريانيست
هنر مجوى ، ديانت مخواه ، عشق مورز * كه هرچه خوب در اين روزگار قربانى است
اگر خبرشدگان طريق دم نزدند * عجب مدار كه پايان راه حيرانى است
به قصد قربت از خويشتن برون رفتيم * نشان ما به رهآورد داغ پيشانى است
زمين سياه ، قفس تنگ ، آسمان تاريك ، * دلم همان شب يلداى سرد ظلمانى است
* * *
بسوختيم در اين ريگزار آب كجاست ؟ * طراوت و كرم و لطف اين سحاب كجاست ؟
سراب مىبردم سوى تشنگى تا مرگ * دليل قافله گم كرده راه آب كجاست ؟
نه راه ميكده امن است نى كنشت و نه دير * ايا نمازگزاران شراب ناب كجاست ؟
صميم « 2 » سرد زمستان زندگى هيهات * بسوخت جان مرا تاب آفتاب كجاست ؟
* * *
كمند زلف بتان تابدار بايد و نيست * عقيق و لعل لبان آبدار بايد و نيست
بهار آمد و گل خنده زد به روى چمن * ترانهخوان بهاران هزار بايد و نيست
بهار و گل طربانگيز گشت و توبهشكن * به ساغر تو مى خوشگوار بايد و نيست
در اين بهار سيهسيل هرچه بود بسوخت * ترانه و غزل جويبار بايد و نيست
شغادها همه جا چاه كندهاند به راه * به نام و ننگ صف كارزار بايد و نيست
نگاه كن همه نور سياه ابليس است * شهاب روشن جوشنشكار بايد و نيست
شديم از شدگان در سياهچال حيات * در اين سپنج زمان روز كار بايد و نيست
هامش
( 1 ) . وسط زمستان ، سرماى سخت
( 2 ) . وسط ، خالص ، اصل چيزى