تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
بوم ويرانهء تنهائى خويش * كه بر اين عمر عبث نوحه گرم نه عزيزى كه در اين شام سياه * پى پرسش دمى آيد به برم نه يكى پير كزين ظلمت شب * سوى خورشيد كند ره سپرم غم‌زدا اشك سحرگاهى من * گوهر افشانده بدامان ترم چكنم كاين دل ديوانه كنون * شده در كوى جنون راهبرم
*
دلم چنان شب يلداى سرد ظلمانى است * زبان به كام اسير و كلام زندانى است به پاس حق‌طلبىهاست اينكه خلعت من * در اين صميم زمستان « 1 » قباى عريانيست هنر مجوى ، ديانت مخواه ، عشق مورز * كه هرچه خوب در اين روزگار قربانى است اگر خبرشدگان طريق دم نزدند * عجب مدار كه پايان راه حيرانى است به قصد قربت از خويشتن برون رفتيم * نشان ما به ره‌آورد داغ پيشانى است زمين سياه ، قفس تنگ ، آسمان تاريك ، * دلم همان شب يلداى سرد ظلمانى است
* * *
بسوختيم در اين ريگزار آب كجاست ؟ * طراوت و كرم و لطف اين سحاب كجاست ؟ سراب مىبردم سوى تشنگى تا مرگ * دليل قافله گم كرده راه آب كجاست ؟ نه راه ميكده امن است نى كنشت و نه دير * ايا نمازگزاران شراب ناب كجاست ؟ صميم « 2 » سرد زمستان زندگى هيهات * بسوخت جان مرا تاب آفتاب كجاست ؟
* * *
كمند زلف بتان تابدار بايد و نيست * عقيق و لعل لبان آبدار بايد و نيست بهار آمد و گل خنده زد به روى چمن * ترانه‌خوان بهاران هزار بايد و نيست بهار و گل طرب‌انگيز گشت و توبه‌شكن * به ساغر تو مى خوشگوار بايد و نيست در اين بهار سيه‌سيل هرچه بود بسوخت * ترانه و غزل جويبار بايد و نيست شغادها همه جا چاه كنده‌اند به راه * به نام و ننگ صف كارزار بايد و نيست نگاه كن همه نور سياه ابليس است * شهاب روشن جوشن‌شكار بايد و نيست شديم از شدگان در سياه‌چال حيات * در اين سپنج زمان روز كار بايد و نيست
هامش
( 1 ) . وسط زمستان ، سرماى سخت ( 2 ) . وسط ، خالص ، اصل چيزى