هر شام به تازيانه رنج * اين پشت كمان خميدهتر شد
بر بام نكرده قصد پرواز * از سنگ شكستهبالوپر شد
در حسرت يك فضاى روشن * دل خون شد و ديده خون جگر شد
در رهگذر بهشت موعود * منزلگه اولين سفر شد
*
من از زندگى دست برداشتم * همه هرچه بوده است بگذاشتم
شبان تا سحر شمعسان اشكريز * ز دل بر سرم شعله افراشتم
بهر لحظهلحظه ازين عمر تلخ * نصيبى من از درد و غم داشتم
بجز خار حرمان و حسرت نرست * گر امّيد در گور دل كاشتم
دريغا كه پنجاه سال احتضار * به درماندگى عمر انگاشتم
حسابم غلط بود در زندگى * كه دلمرده را زنده پنداشتم
*
كاش منهم همزبانى داشتم * كاش يار مهربانى داشتم
پرچم تسليم عمرم بركشيد * كاشكى تابوتوانى داشتم
ريگزار زندگى جانم بسوخت * كاش ظل سايبانى داشتم
تشنهلب اندر سراب زندگى * چشم بر آب روانى داشتم
در گلو بشكست آبم گر شبى * در كف خود لقمه نانى داشتم
*
من از درگه خويشتن راندهام * در اين كوچه سرگشته واماندهام
به بزم جوانان خندان ز جان * يكى پير مهمان ناخواندهام
نه كس سوختم . خويشتن سوختم * به پيرانه سوزم كه سوزاندهام
بگرياندهام مردم چشم خويش * بگريم كه مردم بگرياندهام
سزد زندگى روى گيرد ز من * كه از زندگى روى گرداندهام
در اين امتحان كى بوم بختمند * كه من كودك درس ناخواندهام
به تابوت اين مركب راهوار * نشينم عجب خسته و ماندهام
*
منم آن سوخته شمع سحرى * كه ره عمر به فردا نبرم