تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
هر شام به تازيانه رنج * اين پشت كمان خميده‌تر شد بر بام نكرده قصد پرواز * از سنگ شكسته‌بال‌وپر شد در حسرت يك فضاى روشن * دل خون شد و ديده خون جگر شد در رهگذر بهشت موعود * منزلگه اولين سفر شد
*
من از زندگى دست برداشتم * همه هرچه بوده است بگذاشتم شبان تا سحر شمع‌سان اشك‌ريز * ز دل بر سرم شعله افراشتم بهر لحظه‌لحظه ازين عمر تلخ * نصيبى من از درد و غم داشتم بجز خار حرمان و حسرت نرست * گر امّيد در گور دل كاشتم دريغا كه پنجاه سال احتضار * به درماندگى عمر انگاشتم حسابم غلط بود در زندگى * كه دل‌مرده را زنده پنداشتم
*
كاش منهم هم‌زبانى داشتم * كاش يار مهربانى داشتم پرچم تسليم عمرم بركشيد * كاشكى تاب‌وتوانى داشتم ريگزار زندگى جانم بسوخت * كاش ظل سايبانى داشتم تشنه‌لب اندر سراب زندگى * چشم بر آب روانى داشتم در گلو بشكست آبم گر شبى * در كف خود لقمه نانى داشتم
*
من از درگه خويشتن رانده‌ام * در اين كوچه سرگشته وامانده‌ام به بزم جوانان خندان ز جان * يكى پير مهمان ناخوانده‌ام نه كس سوختم . خويشتن سوختم * به پيرانه سوزم كه سوزانده‌ام بگريانده‌ام مردم چشم خويش * بگريم كه مردم بگريانده‌ام سزد زندگى روى گيرد ز من * كه از زندگى روى گردانده‌ام در اين امتحان كى بوم بختمند * كه من كودك درس ناخوانده‌ام به تابوت اين مركب راهوار * نشينم عجب خسته و مانده‌ام
*
منم آن سوخته شمع سحرى * كه ره عمر به فردا نبرم