تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 12

مساهمون:

ص١٢
گفت كدام‌يك پدر متمول دارند ؟ گفت آنكه وزير سلطان باشد . محمّد مظفر معلّم را تحسين نموده سيد جلال الدّين را طلبيده گفت چيزى بنويس كه خطت را بنگرم . سيد جلال الدّين به بديهه قطعهء ذيل را سروده به دست امير مظفر داد :
چار چيز است كه گر جمع شود در دل سنگ * لعل و ياقوت شود سنگ بدان خارايى پاكى طينت و اصل گهر و استعداد * تربيت كردن مهر از فلك مينايى با من اين هر سه صفت هست ولى مىبايد * تربيت از تو كه خورشيد جهان‌آرايى
سلطان از حسن خط و زيبايى شعر او متحيّر مانده ، سيد عضد را گفت كه اين پسر قابليت زياد دارد و مرا شوق تربيت اوست ، لذا ده هزار دينار به سيد جلال الدّين داد و فرمود اين را صرف مردم اهل كن و در كسب فضائل اهمال مكن . سيد جلال الدّين بعد از آن انواع فضائل را آموخت و در شعر و شاعرى سرآمد روزگار خود گرديد . سيد جلال الدّين به وزارت آل مظفر نيز نائل گشته و هم در مدح آل مظفر قصايدى سروده است :
سوخته‌اى بر درت شب همه‌شب مىگريست * اى مه نامهربان هيچ نگفتى كه كيست ؟
*
عاشقان اول قدم بر هر دو عالم مىزنند * بعد از آن در كوى عشق از عاشقى دم مىزنند باده‌نوشان بلا را شادمانى در غم است * شادمان آن دل كه در وى سكّهء غم مىزنند تا برآمد از گدايى نام ما ، در كوى دوست * كوس سلطانى ما ، در هر دو عالم مىزنند از خيالات رُخش تسكين همىيابد دلم * حوريان قدس آبى بر جهنم مىزنند عقل كل با عشق مىگويد كه بر من رحم كن * روز ميدان پنجه با افتادگان كم مىزنند خيل مژگانت دو صف آراسته در روى هم * ريزش خون مىشود هردم كه برهم مىزنند ساكنان آستان عشق مانند « جلال » * از فراغت پشت پا بر ملكت جم مىزنند
*
آن را كه غمى باشد و گفتن نتواند * شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند از ما بشنو قصهء ما ، ور نه چه حاصل * پيغام كه باد آرد و گفتن نتواند