شد عرصهء دشت و سنگ خارا * چون صفحهء پرنيان و خارا
صحرا چو سپهر ميل در ميل * از سبزه نموده نيل در نيل
از نفحهء بادِ عنبرانگيز * شد تودهء خاك عنبرآميز
از حُسن پرىرخان گلزار * صد هيكل روم شد پديدار
بلبل به صبوح ارغنون زد * شد مست و ترنم از جنون زد
گل سينهء لاله داغ مىكرد * گلگشت بهار و باغ مىكرد
در جلوهء حسن رفت شمشاد * دربست ميان ، نغوله « 1 » بگشاد
شد فرش چمن بساط نيلى * از شهپر سبز جبرئيلى
شبنم به سحر چكيده بر گل * چون خوى « 2 » ز عذار « 3 » ساده بر مُل « 4 »
سنبل سر زلف باز كرده * گل دست به دو دراز كرده
نسرين ز ختن به تركتازى * سنبل ز حبش به سرفرازى
تركيست گرفته ملك نوشاد * هندوبچهايست مركبش باد
گر سرو ز ناز گشت رقاص * از باد چراست بركه وقاص
در زمزمه مرغ مرغزارى * در قهقهه كبك كوهسارى
از بانگ و نفير آن سحرگاه * و ز جوشوخروش اين به هرگاه
در رقص بماند دشت و صحرا * برهم زده دست كوه خارا
هامش
( 1 ) . زلف معشوق ، گيسو
( 2 ) . عرق ، رطوبت و آبى كه از مسامات پوست بدن خارج شود .
( 3 ) . رخساره ، چهره
( 4 ) . لغت فارسى است به معنى - گردن ، شراب انگورى ، مى