تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
شاعر آنست كه بخشد سخنش عشق و اميد * تا كس از شعر وى افسرده و پژمان نشود آرى اينست ره شاعر آزاد و يقين * هركه اين راه به پيمود پشيمان نشود
حب وطن
با ملك و ملّت اى كه ترا عهد محكم است * گر جان و سر نثار كنى بازهم كم است اى دوست تا بكى ز غم هجر گلرخان * روز خوشى به چشم تو چون شام ماتم است آخر چرا ز عشق بتى شوخ و خودپسند * شهد جهان بكام تو چون زهر ارقم است تا چند ز آه و ناله ترا روزگار دل * چون گيسوان يار پريشان و درهم است تا كى بفكر اينكه لب جانفزاى يار * جان‌بخش‌تر ز نفخه‌ى عيسى بن مريم است تا چند در زمان جوانى ز درد هجر * قد تو همچو ابروى آن نازنين خم است ديگر بس است گريه و اظهار عجز و آه * اين مكر و ريو و دوز كلك ننگ آدم است عاقل كجا بزلف كسى مىشود اسير * مِى كى براى زخم دل خلق مرهم است اى جان من ز عشق بتان بيش از اين مگوى * عشق وطن ز عشق نكويان مقدم است

على اكبر بهروز

على اكبر به سال 1307 در بفروئيه از توابع يزد پا بعرصه هستى نهاد . پس از اتمام تحصيلات دورهء ابتدائى ، دورهء متوسطه را در كالج آمريكائى بپايان رسانيده است . وى كم شعر مىگويد و بيشتر اشعار خود را به سبك جديد مىسازد ، ليكن رعايت وزن و قواعد شعرى را مىنمايد . درينجا شعرى از وى درج مىشود :
عمر طى گرديد و من در بند هجرانم هنوز * جان برفت از دست و من در فكر جانانم هنوز هجر افكندم به سوز و وصل آوردم به ساز * كام دل حاصل نشد از اين و از آنم هنوز يوسفم بر مصر دلها پادشاهى مىكند * من به بوى پيرهن پابند كنعانم هنوز عشق چون گنجم فروافكند در ويرانه‌ها * گنج عشقم من اگر خامش به ويرانم هنوز شمع امّيدم فسرد از تندباد خشم دوست * سخت‌جانى بين كه باز از دوستدارانم هنوز باك نبود گر سرشكم كرد ترك همدمى * ز آنكه در دل هست خونابه فراوانم هنوز گرچه از دل نامراديها كشيدم عاقبت * باز دل باشد به تنهائى ز يارانم هنوز
تذكره شعراى يزد — صفحة 261 | عباس فتوحى يزدى