شاعر آنست كه بخشد سخنش عشق و اميد * تا كس از شعر وى افسرده و پژمان نشود
آرى اينست ره شاعر آزاد و يقين * هركه اين راه به پيمود پشيمان نشود
حب وطن
با ملك و ملّت اى كه ترا عهد محكم است * گر جان و سر نثار كنى بازهم كم است
اى دوست تا بكى ز غم هجر گلرخان * روز خوشى به چشم تو چون شام ماتم است
آخر چرا ز عشق بتى شوخ و خودپسند * شهد جهان بكام تو چون زهر ارقم است
تا چند ز آه و ناله ترا روزگار دل * چون گيسوان يار پريشان و درهم است
تا كى بفكر اينكه لب جانفزاى يار * جانبخشتر ز نفخهى عيسى بن مريم است
تا چند در زمان جوانى ز درد هجر * قد تو همچو ابروى آن نازنين خم است
ديگر بس است گريه و اظهار عجز و آه * اين مكر و ريو و دوز كلك ننگ آدم است
عاقل كجا بزلف كسى مىشود اسير * مِى كى براى زخم دل خلق مرهم است
اى جان من ز عشق بتان بيش از اين مگوى * عشق وطن ز عشق نكويان مقدم است
على اكبر بهروز
على اكبر به سال 1307 در بفروئيه از توابع يزد پا بعرصه هستى نهاد . پس از اتمام تحصيلات دورهء ابتدائى ، دورهء متوسطه را در كالج آمريكائى بپايان رسانيده است . وى كم شعر مىگويد و بيشتر اشعار خود را به سبك جديد مىسازد ، ليكن رعايت وزن و قواعد شعرى را مىنمايد . درينجا شعرى از وى درج مىشود :
عمر طى گرديد و من در بند هجرانم هنوز * جان برفت از دست و من در فكر جانانم هنوز
هجر افكندم به سوز و وصل آوردم به ساز * كام دل حاصل نشد از اين و از آنم هنوز
يوسفم بر مصر دلها پادشاهى مىكند * من به بوى پيرهن پابند كنعانم هنوز
عشق چون گنجم فروافكند در ويرانهها * گنج عشقم من اگر خامش به ويرانم هنوز
شمع امّيدم فسرد از تندباد خشم دوست * سختجانى بين كه باز از دوستدارانم هنوز
باك نبود گر سرشكم كرد ترك همدمى * ز آنكه در دل هست خونابه فراوانم هنوز
گرچه از دل نامراديها كشيدم عاقبت * باز دل باشد به تنهائى ز يارانم هنوز