تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
حال دل با كه بگويم بجز از دلشدگان * جستن دل‌شده كارى است مرا بس دشوار خبرت هست كه چون چشم تو من بيمارم * اى خوش آن شب كه تو آئى به سر اين بيمار دوش رفتم به خرابات بر پير مغان * تا بگويم غم دل ليك نماندم هشيار ذوق مىزد دل من تا كه زنم جام دگر * دادم آخر بگرو جبّه و كفش و دستار راستى من چكنم با دل ديوانهء خود * وقت آنست كه گردم من از اين دل بيزار زخم دل بس نبد ؟ انگشت نمايم كردى * سر هر كوچه و اندر وسط هر بازار ژاله بار است دو چشمم سر شب تا بسحر * دل من دجلهء خون ديدهء من ابر بهار سر كويت دل من رحل اقامت افكند * پاى اين مرغ گرفتار فتاد از رفتار شعله‌ور از غم عشق تو بود سينهء من * آرى اين سينه بسوزد همه‌شب مشعل‌وار صبر ايوب مرا نيست دگر هجر بس است * ديده يعقوب صفت گشته سپيد از غم يار ضبط در پوشه نمايند در اين دير كهن * هركه را سابقه‌اى هست بدوران ناچار طالب روى تو باشد دل شوريدهء من * ماه من پرده ز رخسار نكويت بردار ظلم بىحد مكن از روز مكافات بترس * آه و افسوس برآيد ز دلت روز شمار عيب خود بين و دگر عيب كسان باز مگو * در مناجات بود ذكر لبت يا ستّار غم ايام چنان گشته گريبان‌گيرم * كه علاجم نكند جز مدد هشت و چهار فارغ آن‌كس كه ندارد غم فردا در دل * پيش تقدير تو تسليم بود چارهء كار قلب پاك تو بود جاى خداوند رئوف * نسپارى به كسش من به تو دادم هشدار كس ديگر نگشايد گره از كار اى دوست * كار خود غير خداوند به كس وامگذار گاه‌وبيگاه مكن پيش كسان دست دراز * تا بر هركس و ناكس نشوى بىمقدار لب پرخنده اگر خواهى و قلبى پرشور * لب بنه بر لب پيمانه دمى مى بگسار مى بخور هرچه توانى مكن آزار كسى * مىخوران را بخرابات همين است شعار نيست جايى بجز از گوشهء ميخانه امان * امن در جاى دگر هيچ نباشد زنهار وه چه خوش باشد مستانه برندم خانه * ساقيا بهر خدا باز برو باده بيار هركه را روى خوشى هست سلامش برسان * از رخ خسته بهر صبح و مسا ليل و نهار يا رب اين خسته‌دل خون شده باشد « شاكر » * لطف كن تا كه به‌هرحال شود شكرگزار
*
دل همىخواهد كه دلبر بىنقاب آيد برون * زير ابر گيسوانش ماهتاب آيد برون