تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
طرهء پرشكنش دين و دلم داد بباد * هندوى راهزنش رخنه بايمانم كرد دوش گفتم صنما آتش هجران رخت * شررى بر دلم افكند و فروزانم كرد تاب گيسوى تو برد از تن من تاب‌وتوان * تيغ ابروى تو آهنگ دل‌وجانم كرد گفته بودم كه دگر مى نخورم باقى عمر * نوبهار آمد و از گفته پشيمانم كرد نغمهء بلبل و صحن چمن و خنده گل * واله و شيفته و مست و غزل‌خوانم كرد دامنم گشته ز خون مژه‌ام گوهربار * عشق تو اين‌همه ياقوت بدامانم كرد هيچ دانى كه چرا گوشه‌نشين شد « شاكر » * غم زيبا صنمى سر بگريبانم كرد
*
وصف گيسو از زبان شانه مىبايد شنيد * راز را از محرم كاشانه مىبايد شنيد ماجراى سوختن و آتش به جان افروختن * از سمندر يا كه از پروانه مىبايد شنيد شرح شيدائى مجنون از دل من گوش كن * قصّهء ديوانه از ديوانه مىبايد شنيد راه و رسم مستى و آيين از خود بيخودى * جان من از ساكن ميخانه مىبايد شنيد فنِّ صيد دل نياموزند در دار الفنون * اين معما ز ابروى جانانه مىبايد شنيد لذّت بوسيدن لعل شراب‌آلود يار * كس نداند از لب پيمانه مىبايد شنيد صحبت آزادگى و شيوهء مردانگى * از شه مردان على ( ع ) مردانه مىبايد شنيد تا شناسى راه را از چاه « شاكر » گفتمت * پند با گوش دل از فرزانه مىبايد شنيد
در ابيات ذيل شاكر كوشيده كه حروف الفباء فارسى را به ترتيب در اول هر بيت آورد و اين نمايانگر طبع وقاد و مهارت او در سرودن اشعار است : *
امشب از هجر رخت اى صنم لاله عذار * دامنم گشته ز خون مژه‌ام گوهربار بىتو اى دلبر طناز چسان صبر كنم * تا تو رفتى ز برم رفت ز دل صبر و قرار پير و افسرده و نالان و زمينگير شدم * ناز كمتر كن و بازآى و جوانى بازآر تار شد روز من اى ماه چو تار زلفت * تا بكى از غم هجر تو بنالم چون تار ثالثى نيست كه من فاش كنم سرّ نهان * با تو گويم غم دل گاه و گهى با ديوار جان فداى قدم هركه بود محرم راز * قصهء دل نتوان گفت به هر بىكس و كار چه توان كرد اگر محرم دل نيست كسى * چه توان گفت در آنجا كه نباشد دلدار