تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
در منقبت حضرت صاحب الزمان ( ع )
پرتوى از جلوهء جانان توئى * دين و دنيا را سراپا جان توئى رمز گوياى يد بيضاستى * معجزات موسى عمران توئى چون مسيحا در جهان تب‌زده * دردمندان را به حق درمان توئى مهديا اى صاحب عصر و زمان * خضر جان را رهبر و رهبان توئى اين جهان را ظلم و جور از حد گذشت * تا كى از انظار ما پنهان توئى پشت دنيا خم شد از بار گناه * ره‌گشاى ما از اين زندان توئى شد جهان ويران ز طوفان ستم * شيعيان را نوح كشتيبان توئى خانهء غارتگران پررونق است * آنكه آن را مىكند ويران توئى صبح صادق كن طلوع از شهر نور * مهر رخشان مشعل تابان توئى
قضاوت قورباغه
نشده باز در دل شب گل * شده بيدار بينوا بلبل مضطرب در پناه پرتو ماه * مىكند دائما بغنچه نگاه تا كه لبخند يار را بيند * حاصل انتظار را بيند تا پس از ماه‌ها غم هجران * غنچه را بيند و شكفتن آن ليكن از فرط رنج و دربه‌درى * طعنه و ناسزا و سربه‌سرى كه ز پائيز و از زمستان ديد * يا كه از زاغ و بوم شوم شنيد آن‌چنان زار و ناتوان شده بود * كه چو يك‌مشت استخوان شده بود شد ازاين‌روى خسته و بىتاب * كم‌كمك در ربود او را خواب ديد در خواب دلبرى طناز * چهرهء هم‌گرفته‌اش شده باز بر خلاف گذشته خندانست * بملاحت چو ماه كنعانست خويش را چون كنار دلبر ديد * از سر شوق او ز خواب پريد بكشيد آن‌چنان ز دل فرياد * كه دل مرغ شب بلرزه فتاد . . .
تكامل :
بارها تلخيص شد در زندگانى جسم و جانم * ذوب شد در بوتهء هستى تمام استخوانم