در منقبت حضرت صاحب الزمان ( ع )
پرتوى از جلوهء جانان توئى * دين و دنيا را سراپا جان توئى
رمز گوياى يد بيضاستى * معجزات موسى عمران توئى
چون مسيحا در جهان تبزده * دردمندان را به حق درمان توئى
مهديا اى صاحب عصر و زمان * خضر جان را رهبر و رهبان توئى
اين جهان را ظلم و جور از حد گذشت * تا كى از انظار ما پنهان توئى
پشت دنيا خم شد از بار گناه * رهگشاى ما از اين زندان توئى
شد جهان ويران ز طوفان ستم * شيعيان را نوح كشتيبان توئى
خانهء غارتگران پررونق است * آنكه آن را مىكند ويران توئى
صبح صادق كن طلوع از شهر نور * مهر رخشان مشعل تابان توئى
قضاوت قورباغه
نشده باز در دل شب گل * شده بيدار بينوا بلبل
مضطرب در پناه پرتو ماه * مىكند دائما بغنچه نگاه
تا كه لبخند يار را بيند * حاصل انتظار را بيند
تا پس از ماهها غم هجران * غنچه را بيند و شكفتن آن
ليكن از فرط رنج و دربهدرى * طعنه و ناسزا و سربهسرى
كه ز پائيز و از زمستان ديد * يا كه از زاغ و بوم شوم شنيد
آنچنان زار و ناتوان شده بود * كه چو يكمشت استخوان شده بود
شد ازاينروى خسته و بىتاب * كمكمك در ربود او را خواب
ديد در خواب دلبرى طناز * چهرهء همگرفتهاش شده باز
بر خلاف گذشته خندانست * بملاحت چو ماه كنعانست
خويش را چون كنار دلبر ديد * از سر شوق او ز خواب پريد
بكشيد آنچنان ز دل فرياد * كه دل مرغ شب بلرزه فتاد . . .
تكامل :
بارها تلخيص شد در زندگانى جسم و جانم * ذوب شد در بوتهء هستى تمام استخوانم