تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
آز از سر بنه و وقت غنيمت بشمار * « حاصل آنست كه دايم نبود دورانش » قادر و واحد و رزاق خدايست خدا * « كه تغيّر نكند ملكت جاويدانش » عمر ما همچو گل باغ نماند جاويد * « پنج روز است بقاى دهن خندانش » جرعه‌اى شهد به مردم ندهد دهر خراب * « كه دگرباره به خون در نبرد دندانش » درد بىفكريت امروز بود وقت علاج * « كه پس از مرگ ميسر نشود درمانش » كشت دهقان اگرش فصل زمستان نبود * « نااميدى بود از دخل به تابستانش » درخور حاجت خود ساز عمارت زنهار * « ور نه از بهر گذشتن مكن آبادانش » يك‌دو تن يار جهان‌ديده گزين در گيتى * « هركه با نوح نشيند چه غم از طوفانش » دولت سرمدى اندوز هنرمندى و علم * « چه به از دولت باقى بده و بستانش » عارفان را ره دنياطلبان نيست نظر * « دولت آنست كه محمود بود پايانش » پند سعدى چه « نشاط » آور و عطرآگين است * « مشك دارد نتواند كه كند پنهانش »

كاظم ثابتى ( مسعود )

كاظم ملقب به ثابتى و متخلّص به « مسعود » بسال 1303 خورشيدى تولد يافته است . وى داراى طبع سرشاريست به‌طورىكه در همان دوران تحصيلى تمام انشاءهاى خود را به صورت منظوم بيرون مىآورده است . بعدا در روزنامه‌هاى محلى و بعضى از مجلات و روزنامه‌هاى مركز نوشته‌هاى او چاپ شده . تحصيلاتش با اخذ ديپلم در رشتهء طبيعى خاتمه يافته ، اكنون كارمند بازنشسته بانك ملى يزد است . اينك اوّلين غزلى را كه در انجمن ادبى يزد سروده نقل مىشود : *
ساقيا بنما تهى از باده اين پيمانه را * بس بود ويرانى ما رونق ميخانه را چون نمىرقصيم ما ديگر بساز ديگران * پس مكن با جام مى ديوانه‌تر ديوانه را داروئى ده تا به هوش آيند باز اين خفتگان * ور نه خصم آخر كند ويرانه‌تر ويرانه را كهنه شد ديگر حديث شاهد و شمع و شراب * من نسازم زنده از نو آن كهن افسانه را پيچ‌وتاب زلف و خال لب مرا ندهد فريب * زان كه مىدانم به خوبى سرّ دام و دانه را دم نخواهم زد دگر از درد هجران ، سوز عشق * تا زنم از آه دل ، آتش بجان پروانه را در مصاف زندگى « مسعود » نقد جان دهد * تا كه نگذارد به زير بار منّت شانه را