آز از سر بنه و وقت غنيمت بشمار * « حاصل آنست كه دايم نبود دورانش »
قادر و واحد و رزاق خدايست خدا * « كه تغيّر نكند ملكت جاويدانش »
عمر ما همچو گل باغ نماند جاويد * « پنج روز است بقاى دهن خندانش »
جرعهاى شهد به مردم ندهد دهر خراب * « كه دگرباره به خون در نبرد دندانش »
درد بىفكريت امروز بود وقت علاج * « كه پس از مرگ ميسر نشود درمانش »
كشت دهقان اگرش فصل زمستان نبود * « نااميدى بود از دخل به تابستانش »
درخور حاجت خود ساز عمارت زنهار * « ور نه از بهر گذشتن مكن آبادانش »
يكدو تن يار جهانديده گزين در گيتى * « هركه با نوح نشيند چه غم از طوفانش »
دولت سرمدى اندوز هنرمندى و علم * « چه به از دولت باقى بده و بستانش »
عارفان را ره دنياطلبان نيست نظر * « دولت آنست كه محمود بود پايانش »
پند سعدى چه « نشاط » آور و عطرآگين است * « مشك دارد نتواند كه كند پنهانش »
كاظم ثابتى ( مسعود )
كاظم ملقب به ثابتى و متخلّص به « مسعود » بسال 1303 خورشيدى تولد يافته است . وى داراى طبع سرشاريست بهطورىكه در همان دوران تحصيلى تمام انشاءهاى خود را به صورت منظوم بيرون مىآورده است . بعدا در روزنامههاى محلى و بعضى از مجلات و روزنامههاى مركز نوشتههاى او چاپ شده . تحصيلاتش با اخذ ديپلم در رشتهء طبيعى خاتمه يافته ، اكنون كارمند بازنشسته بانك ملى يزد است . اينك اوّلين غزلى را كه در انجمن ادبى يزد سروده نقل مىشود :
*
ساقيا بنما تهى از باده اين پيمانه را * بس بود ويرانى ما رونق ميخانه را
چون نمىرقصيم ما ديگر بساز ديگران * پس مكن با جام مى ديوانهتر ديوانه را
داروئى ده تا به هوش آيند باز اين خفتگان * ور نه خصم آخر كند ويرانهتر ويرانه را
كهنه شد ديگر حديث شاهد و شمع و شراب * من نسازم زنده از نو آن كهن افسانه را
پيچوتاب زلف و خال لب مرا ندهد فريب * زان كه مىدانم به خوبى سرّ دام و دانه را
دم نخواهم زد دگر از درد هجران ، سوز عشق * تا زنم از آه دل ، آتش بجان پروانه را
در مصاف زندگى « مسعود » نقد جان دهد * تا كه نگذارد به زير بار منّت شانه را