دو نارنج
دو نارنجم آورده بودند روزى * يك از دوستان و يك از دلستانم
يكى را به صد گونه اندوه و محنت * بپرورده در بوستان باغبانم
يكى را به صد ناز با نازنينى * فرستاده آن دلبر مهربانم
ببوئيدم و هر دو را شكر گفتم * يكى با دل خود يكى با زبانم
نهادم يكى را به بالاى ميزى * يكى را گرفته ببر همچو جانم
پراكنده عطرى و شورى و شوقى * يكى در وُثاقم « 1 » يكى در روانم
يكى را نبويم نه در دست گيرم * دمى نيز نبود نگاهى بر آنم
يكى را ز شوقى كه دارم ببويش * از اين دست با دست ديگر ستانم
ميان دو نارنج همرنگ و همبو * چه فرقست آخر ندانم ، ندانم
كه يك را فزونست همرنگ و هم بو * به پيش مشامم بَرِ ديدگانم
بپرسيدم احوال هريك از آن دو * كه گويند از خويشتن داستانم
به پاسخ چنين گفت نارنج اول * كه من نازپروردهء بوستانم
دگر گفت من نيز آيم ز بُستان * و گر بيشتر زين بجوئى نشانم
مرا چيده ز آنجاى دستى كه دانى * فرستادهء دست آن دلستانم
شيراز
من لالهء بلبلان خوشآوازم * شيرازم و جايگاه اهل رازم
جمعى ز سخنوران با دانش و فر * از من نازند و من بديشان نازم
بس شاعر پروراند در دامانم * حافظ نوشيد شير ، از پستانم
سعدى به نوشته بر ورق بستانش * در سايهء سرو و كاجى از بستانم
تا سرو هنوز در چمن آزاد است * تا سبزه كنار آب ركنآباد است
تا از سخن سعدى و حافظ ياد است * شيراز هماره خرم و آباد است
شيراز ، هميشه خرم و خندان باش * شيراز ، هميشه رونق ايران باش
شيراز ، تو دانشكدهء ايرانى * اى دار العلم زنده جاويدان باش
هامش
( 1 ) . اتاق ، خيمه و خرگاه ، چند خيمهء پهلوى هم ، خانه