تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
*
يك روز بر آن ماه بگيرم سر راهى * كام دل ناكام برآرم به نگاهى خرسند توان بود از آن مه به نگاهى * صاحب‌نظران را چه به از ديدن ماهى اى مه ز چه با سوختگانت نظرى نيست * گوئى كه بود مهر بكيش تو گناهى آخر چه شود گر بدهى سوخته‌اى را * در سايه‌ات اى سرو سرافراز پناهى در كوى تو مهجورم و مهجور بماند * در گوشه گلزارى اگر رست گياهى آهنگ كجا كرده‌اى امروز كه بينم * در راه تو بر هر طرفى چشم‌به‌راهى با غم‌زده‌اى از مى و مطرب چه زنى دم * بگذار برآرم ز دل سوخته آهى در راه طلب رهبر اگر جذبه شوق است * در رهگذر مرد چه كوهى و چه كاهى در ملك قناعت قدمى نه كه ببينى * درويش تهيدست چنانست كه شاهى آزاد شو آزاد كه شاهى به تو بخشد * بىافسر و اورنگى و بىگنج و سپاهى گر قدرت و جاهست ز شمشير شهان را * خود مايه ننگ است چنين قدرت و جاهى دانى كه « نسيم » آنكه دم از عشق تو زد كيست * رندى دل و دين باخته‌اى نامه سياهى
*
توان شناخت از آن گُل كه بود در گِل من * كه آرزوى گلى بوده است در دل من به ياد خون‌جگرىها و داغ‌داريها * چه لاله‌ها و چه گلها كه رويد از گل من برآر دست تفقد ز آستين كرم * كه داده‌اند بدست تو حل مشكل من بهركجا بنشينم كمال بىادبى است * كه ايستاده خيال تو در مقابل من از آن گذشت بسخريه برق خنده‌زنان * ببين « نسيم » چه ناچيز بود حاصل من
غزل
خوشا جوانى و دور نشاط و عشق و اميد * بهار و سبزه و آب روان و سايهء بيد بساط مى بميان ، يار مهربان به كنار * ز شوق وصل ، حكايت ز عشق گفت و شنيد هواى بوسه بسر ، دست شرم دامنگير * در اين هوس گذراندن ميان بيم و اميد تو چون به خانه‌نشينى كه همچو غنچه به پوست * ز لطف باد بهارى نمىتوان گنجيد چنان نسيم طربناك مىوزد كه به دشت * نظر به هرچه فكندم به روى من خنديد شناس قدر جوانى كه جاى آن گيرد * دل فسرده و جان نژند و موى سفيد