نور تو در حجاب تن و سجده كردهاند * اين دشمنان دوستنماى عوام تو « 1 »
در حيرتم كه صبح قيامت چه مىكنند ؟ * با پرتو تجلّى ذات تمام تو
اى دل مقيمِ مصطبهء « 2 » خانقاه باش * تا گردد اين كشاكش گردون بكام تو
جايى كه جبرئيل امين مىكند هبوط * تا پر كند ز عطر بهشتى مشام تو
آنجا اگر عنايت مولى نظر كند * افتد هماى اوج سعادت بدام تو
اى دل بگو به آتش دوزخ اگر فتاد * فردا به دست مالك دوزخ زمام تو
آتش برو بنام على ور نه مىكشم * با برق ذو الفقار على انتقام تو
بالاتر از ملائكهاى ، گر تو شيعهاى * وقتى كه مشتبه به خدا شد امام تو
ما سر بر آستان تو سوديم يا على * اى برتر از سرادق « 3 » گردون خيام تو
سر افكنم بپاى تو يا جان فدا كنم ؟ * ما بندهايم تا بپسندى كدام تو
خاموش شد زبان « رياضى » بكام من * چون برق ذو الفقار دودم در نيام تو
*
همه جا با همه اين ناز و اداها دارد * يا فقط خوردهحسابى است كه با ما دارد
چشم شهلا رخ زيبا لب ميگون قد سرو * هرچه حسن است پدرسوخته يك جا دارد
رنگ مى سرخى گل شهد شكر شور شراب * همه را لعل مىآلود تو تنها دارد
نيست يكدل كه اسير خم گيسوى تو نيست * اين چه شهرى است كه مرغ همه يكپا دارد
بحث الفاظ رسا نيست كه تفسير كند * عشق را روى تو گويد كه چه معنا دارد
دوش در محفل صاحبنظران مرشد كل * كه ز انوار خدائى يد بيضا دارد
پرده از چهرهء معشوق ازل برمىداشت * شاهد غيب عجب حسن دلارا دارد
جلوهاى صبح ازل كرده و تا شام ابد * دل هر ذرّهاى از ذوق خدايا دارد
كرد آوارهء صحراى جنون مجنون را * نقش يك پرتو آن حسن كه ليلا دارد
گر ببندند در خانه لب بام آيد * هر پرىروى كه روى خوش و زيبا دارد
گفت روزى دوسه بوسى « برياضى » بدهم * وقت اين كار بپرسيد كه حالا دارد
هامش
( 1 ) . اشاره به غلات است .
( 2 ) . سكوئى كه بر آن نشينند ، دكانى بر در ميخانه كه بر آن مىنشينند و شراب مىخورند ، جاى غريبان
( 3 ) . سراپرده ، خيمه