تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
نور تو در حجاب تن و سجده كرده‌اند * اين دشمنان دوست‌نماى عوام تو « 1 » در حيرتم كه صبح قيامت چه مىكنند ؟ * با پرتو تجلّى ذات تمام تو اى دل مقيمِ مصطبهء « 2 » خانقاه باش * تا گردد اين كشاكش گردون بكام تو جايى كه جبرئيل امين مىكند هبوط * تا پر كند ز عطر بهشتى مشام تو آنجا اگر عنايت مولى نظر كند * افتد هماى اوج سعادت بدام تو اى دل بگو به آتش دوزخ اگر فتاد * فردا به دست مالك دوزخ زمام تو آتش برو بنام على ور نه مىكشم * با برق ذو الفقار على انتقام تو بالاتر از ملائكه‌اى ، گر تو شيعه‌اى * وقتى كه مشتبه به خدا شد امام تو ما سر بر آستان تو سوديم يا على * اى برتر از سرادق « 3 » گردون خيام تو سر افكنم بپاى تو يا جان فدا كنم ؟ * ما بنده‌ايم تا بپسندى كدام تو خاموش شد زبان « رياضى » بكام من * چون برق ذو الفقار دودم در نيام تو
*
همه جا با همه اين ناز و اداها دارد * يا فقط خورده‌حسابى است كه با ما دارد چشم شهلا رخ زيبا لب ميگون قد سرو * هرچه حسن است پدرسوخته يك جا دارد رنگ مى سرخى گل شهد شكر شور شراب * همه را لعل مىآلود تو تنها دارد نيست يكدل كه اسير خم گيسوى تو نيست * اين چه شهرى است كه مرغ همه يك‌پا دارد بحث الفاظ رسا نيست كه تفسير كند * عشق را روى تو گويد كه چه معنا دارد دوش در محفل صاحب‌نظران مرشد كل * كه ز انوار خدائى يد بيضا دارد پرده از چهرهء معشوق ازل برمىداشت * شاهد غيب عجب حسن دلارا دارد جلوه‌اى صبح ازل كرده و تا شام ابد * دل هر ذرّه‌اى از ذوق خدايا دارد كرد آوارهء صحراى جنون مجنون را * نقش يك پرتو آن حسن كه ليلا دارد گر ببندند در خانه لب بام آيد * هر پرىروى كه روى خوش و زيبا دارد گفت روزى دوسه بوسى « برياضى » بدهم * وقت اين كار بپرسيد كه حالا دارد
هامش
( 1 ) . اشاره به غلات است . ( 2 ) . سكوئى كه بر آن نشينند ، دكانى بر در ميخانه كه بر آن مىنشينند و شراب مىخورند ، جاى غريبان ( 3 ) . سراپرده ، خيمه
تذكره شعراى يزد — صفحة 236 | عباس فتوحى يزدى