فلكا رنج مكش از پى رنجاندن من * ديدهام رنج و نترسم چو شده عادى من
تا بكى با من ديوانه تو كين مىورزى * به يقين غافلى از صبر خدادادى من
گر نوازى بسرم كوه دماوند چه باك * نشود رنجه دمى اين تن پولادى من
اى فلك دست جفاى تو چه خار است و ليك * سخت كيفر برى از پنجه پولادى من
دوش دل گفت ز غم گر تو خلاصى جوئى * جهد كن « نابغه » اندر پى آزادى من
سيّد محمّد على رياضى
مرحوم سيّد محمّد على رياضى فرزند سيّد ابراهيم متولد سال 1290 شمسى از اشخاص فاضل و خوشذوق بوده است . وى تا سن شانزدهسالگى در يزد به تحصيل علوم قديمه مشغول بود . در هفدهسالگى به اصفهان سفر نموده و بعد از يك سال توقف در اصفهان در امتحانات سيكل اول موفق شده و پس از آن وارد خدمت نظام گرديده ، بعد از اتمام دورهء نظامش به تهران مسافرت كرده و در امتحانات سيكل دوم شركت كرده وارد دانشكده معقول و منقول گرديد . پس از اخذ ليسانس و گذراندن دورهء علوم تربيتى صاحب جمع اموال دانشكده پزشكى مىشود ، مشار اليه در مدايح و مناقب آل عصمت داراى هنرى فوقالعاده و در سرودن انواع شعر از قصيده و غزل استاد بوده ، اخيرا ديوان او به چاپ رسيده است وفاتش اول فروردين 1362 شمسى اتفاق افتاده است .
هركس گره از كار من و زلف تو واكرد * در عقدهگشائى به خدا كار خدا كرد
پُر گشت فضاى چمن از عطر گل سرخ * تا باد صبا حلقهاى از زلف تو واكرد
چشمان سياه تو ز مژگان بلندت * تيرى ز كمانخانهء ابروت رها كرد
آنقدر لطيفى كه هواى نفس من * مژگان تو برهم زد و تير تو خطا كرد
دل خون شد و خون اشك شد و اشك گهر شد * با قلب من اين معجزهء عشق چهها كرد
ديشب سخن از جام جهانبين شد و عارف * تفسيرى از اين جام منقش به طلا كرد
زيباى ازل خواست ببينند جمالش * آن روز كه اين گنبد پيروزه بنا كرد
ديد آيينه شفاف نشد از نفس خويش * ايجاد دل عاشق شوريدهء ما كرد
دل جام جم و پردهنشين حرم غيب * اين آينه را آينهء غيبنما كرد