تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
منزل مردم بيگانه چو شد خانهء چشم * آن‌قدر گريه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع * آتشى در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نمىمرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانهء شيرين و بخوابش كردم دل كه خونابهء غم بود و جگرگوشهء درد * بر سر آتش جور تو كبابش كردم زندگى كردن من مردن تدريجى بود * آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
*
تا كه در ساغر شراب صافِ بىغش ، كرده‌ايم * بر سر غم خاك از آن آبِ چو آتش ، كرده‌ايم قدر ما در مىكشى مىخوارگان دانند و بس * چون به عمرى خدمت رندانِ مىكش كرده‌ايم سعى و كوشش چون اثر در سرنوشت ما نداشت * بىجهت ما خاطر خود را مشوش كرده‌ايم نقش‌هاى پردهء دل تا كه گردد آشكار * چهره را با خامهء مژگان منقش كرده‌ايم چشم ما چون آسمان پروين‌فشان دانى چراست ؟ * بس‌كه ديشب ياد آن بىمهر مهوش كرده‌ايم دست ما و شانه هرگز عقده از دل وا نكرد * گرچه با زلف تو يك‌عمرى كشاكش كرده‌ايم « فرخى » چون زندگانى نيست غير از درد و غم * ما دل خود را به مرگ ناگهان خوش كرده‌ايم
*
نيمهء شب زلف را در سايهء مه تاب دادى * وز رخ چون آفتابت زينت مهتاب دادى چشم مىآلوده را پيوستگى دادى به ابرو * جاى ترك مست را در گوشهء محراب دادى ابرويت را پرعرق كردى دگر از آتش مى * يا براى قتل ما شمشير خود را آب دادى ؟ چون پرستاران نشاندى كنج لب خال سيه را * هندوى پرتاب و تب را شيرهء عناب دادى تا زدى اى لعبتِ چين ، شانه زلف عنبرين را * در كفِ بادِ صبا ، صد نافه مشكِ ناب ، دادى
*
آن زلف مشك‌بو را تا زيب دوش كردى * سرو بنفشه مو را عنبرفروش كردى در چنگ تار زلفت تا نيمه‌شب دل من * چون نى ، نوا نمودى ، چون دف خروش كردى هم جمع دوستان را بى خود فكندى از چشم * هم قول دشمنان را بيهوده گوش كردى تا برفكندى از مهر اى ماه پرده از چهر * بنيان عقل كندى ، تاراج هوش كردى همواره با درستان پيمان شكستى امّا * با خيل نادرستان پيمانه نوش كردى بر دوش من ز مستى ديشب گذاشتى سر * دوشم دگر نبيند ، كارى كه دوش كردى با آنكه سوختم من شب تا سحر ببزمت * چون شمع صبحگاهان ما را خموش كردى