منزل مردم بيگانه چو شد خانهء چشم * آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع * آتشى در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمىمرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانهء شيرين و بخوابش كردم
دل كه خونابهء غم بود و جگرگوشهء درد * بر سر آتش جور تو كبابش كردم
زندگى كردن من مردن تدريجى بود * آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
*
تا كه در ساغر شراب صافِ بىغش ، كردهايم * بر سر غم خاك از آن آبِ چو آتش ، كردهايم
قدر ما در مىكشى مىخوارگان دانند و بس * چون به عمرى خدمت رندانِ مىكش كردهايم
سعى و كوشش چون اثر در سرنوشت ما نداشت * بىجهت ما خاطر خود را مشوش كردهايم
نقشهاى پردهء دل تا كه گردد آشكار * چهره را با خامهء مژگان منقش كردهايم
چشم ما چون آسمان پروينفشان دانى چراست ؟ * بسكه ديشب ياد آن بىمهر مهوش كردهايم
دست ما و شانه هرگز عقده از دل وا نكرد * گرچه با زلف تو يكعمرى كشاكش كردهايم
« فرخى » چون زندگانى نيست غير از درد و غم * ما دل خود را به مرگ ناگهان خوش كردهايم
*
نيمهء شب زلف را در سايهء مه تاب دادى * وز رخ چون آفتابت زينت مهتاب دادى
چشم مىآلوده را پيوستگى دادى به ابرو * جاى ترك مست را در گوشهء محراب دادى
ابرويت را پرعرق كردى دگر از آتش مى * يا براى قتل ما شمشير خود را آب دادى ؟
چون پرستاران نشاندى كنج لب خال سيه را * هندوى پرتاب و تب را شيرهء عناب دادى
تا زدى اى لعبتِ چين ، شانه زلف عنبرين را * در كفِ بادِ صبا ، صد نافه مشكِ ناب ، دادى
*
آن زلف مشكبو را تا زيب دوش كردى * سرو بنفشه مو را عنبرفروش كردى
در چنگ تار زلفت تا نيمهشب دل من * چون نى ، نوا نمودى ، چون دف خروش كردى
هم جمع دوستان را بى خود فكندى از چشم * هم قول دشمنان را بيهوده گوش كردى
تا برفكندى از مهر اى ماه پرده از چهر * بنيان عقل كندى ، تاراج هوش كردى
همواره با درستان پيمان شكستى امّا * با خيل نادرستان پيمانه نوش كردى
بر دوش من ز مستى ديشب گذاشتى سر * دوشم دگر نبيند ، كارى كه دوش كردى
با آنكه سوختم من شب تا سحر ببزمت * چون شمع صبحگاهان ما را خموش كردى