صاحب عهدى و با اهل صفا مشفق و همدم * سرو سردفتر و سرحلقهء ارباب وفائى
دل جمعى شده زان طرهء افشان تو دربند * ز كمند سر زلف تو ندارند رهائى
دست امّيد چه شد قطع بدامان وصالت * به تمنّاى ولاى تو كشم دستى و پائى
درد عشق تو نشد چاره درمان بصبورى * ز لب لعل روانبخش تو جوئيم شفائى
در طريقت چه شدى مرحلهپيماى حقيقت * فارغ از وسوسه نيك و بد و چون و چرائى
بود اميدم كه شوم و اصل و نزديك تو باشم * غم هجران تو و طعنهء اغيار جدائى
*
آن زلف دلاويز تو آرام دل است * سرو از قد دلرباى تو پا به گل است
گه مهر درخشانى و گه ماه منير * شمس و قمر از پرتو رويت خجل است
*
هر لحظه مرا ورد زبانست على * در ظاهر و پنهان ، چه خفى و چه جلى
اندر دوجهان مدد از او مىطلبم * زيراكه بهر مقام حق راست ولى
*
تو پرىروى و سمن بوى و بت سلسله موئى * فرق سر تا بقدم جمله خوش و خوب و نكوئى
آخر اى سرو خرامنده نظر كن سوى بستان * نظرى كن بگلستان و نشين بر لب جوئى
به وفادارى ليلى شده مجنون جگرش خون * اوفتاده ز غم و غصّه بهر گوشه و سوئى
جان فدا ساخته فرهاد ز عشق رخ مجنون * آخر اى خسرو شيريندهنان هيچ نگوئى ؟
گوى دلخسته و سرگشته به چوگان ستم شد * در خم زلف تو دل گشته سراسيمه چه گوئى ؟
تا كى آسوده باوهام و كثافات طبيعت * بزن آبى تو بر اين آتش و كن شستى و شوئى
دم وحدت مزن اندر بر ارباب طريقت * بنفاق و بدوئيت به دورنگى و دوروئى
وقت آن شد كه كنم كشف ز اسرار حقيقت * بر در ميكده با ناى و نى و هائى و هوئى