هر بلبلى همچون گلى كردى طلب در گلستان * چون خار خوارش ساختم چون غنچه دلخون كردمش
چون مار اگر گيسوى او پيچيد اندر گردنم * كى ترسم از افسانهخوان زيراكه افسون كردمش
يك بوسه داد و در عوض جان و دل و دينم گرفت * مىخواست مغبونم كند آن شوخ مغبون كردمش
در بحر عرفان قطرهاى را يافتم من از فطن * آن قطره را بشكافتم سيحون و جيحون كردمش
ديدم كه بد آن دلربا سرخوش در اين ماه عزا * او را ز شاه كربلا چون خويش محزون كردمش
از عشق آن فرخسير « مضطر » بگويد سربهسر * اين طبع موزون را دگر زان قد موزون كردمش
*
فكرى نبود مرا بجز فكر على * ذكرى نبود مرا بجز ذكر على
هرچند نظر مىفكنم در دل خويش * مهرى نبود مرا بجز مهر على
*
اسباب بهم چين كه سفر در پيش است * صحراى پر از خوف و خطر در پيش است
فكرى ز براى توشهء راهت كن * تا چند ترا خيال زر در پيش است
اشعار زير را مرحوم مضطر سه روز قبل از وفاتش گفته و بنا بر وصيّتش بر سنگ قبرش نوشته شده است :
بخوان گر بگذرى بر خاك مضطر * يكى حمد و سه دفعه قل هو اللّه
كه او را هم به دنيا بود نطقى * برفت و بست و شد فانى فاللّه
خودش بنوشت تاريخ وفاتش * ازين محنتسرا توبى الى اللّه
1352
كه مصرع آخر همان سال وفات است .