افصح الملك « 1 »
سيّد ابراهيم فرزند آقا سيد حسين ، متولد سال 1283 هجرى قمرى ، در ابتدا « جلالى » تخلص مىنمود ، ولى پس از آنكه در سن 36 سالگى بهوسيله ميرزا على اصغر اتابك به دربار مظفر الدّين شاه معرفى و اشعارش پسند طبع ملوكانه گرديد ، به لقب افصح الملك مفتخر شد ، و ازآنپس متخلص به اين نام گرديد .
وى در سال 1328 قمرى قطعهاى سروده و با دست خود بر چوبپوش سقف عمارتى كه در قريهء بنادك ( ييلاق يزد ) مىساخته نوشته و همين قطعه مزبور كه ذيلا درج مىشود صفاى قلب او را مىرساند :
دلى بود و دماغى بود و حالى * فراغى بود و عمرى بود و مالى
كه ما برساختيم اين آشيان را * خجل كرديم اوج آسمان را
پس از ما هركه اينجا كرد منزل * به ميل جان رسيد و مقصد دل
روان در بحر راحت كرد چون فلك * بگفتا جات خالى افصح الملك
بالاخره جملهء « جات خالى افصح الملك » كه به حساب ابجد 1345 مىشود ماده تاريخ وفاتش شد .
وى در سال 1345 قمرى در 63 سالگى جهان را وداع گفت و در درون حرم امامزاده جعفر عليه السلام مدفون گرديد . قطعه ذيل را در هنگام موت خود سرود و بنا بر وصيّتش ، پسر بزرگ او بر لوحهء قبرش منقور نمود .
*
هيچكس نيست كه او برخورد از دولت عمر * يا كه از مرگ رهد عاقبت از صولت عمر
عمر اگر عمر ابد هست بهجز زحمت نيست * اى خوش آن روز كه فارغ شوم از زحمت عمر
رفتن و زيست نكردن همه فارغ شدنست * روز مرگست كه آن روز بود راحت عمر
عمر اگر همّت خود را همه صرف تو كند * بيشتر تا لب گورت نبرد همّت عمر
هامش
( 1 ) . از ديوان خطى طراز ، حيران ، قضائى ، ص 94 ريحانة الادب جلد اوّل ، ص 271 آتشكدهء يزدان ، ص 161 تاريخ يزد .