تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
خسرو حسنى و شكرلب و شيرين دهنى * لاله رخسار و سمن پيكر و گلگون بدنى نيست پيدا دهنت هيچ و درين حيرانم * كه تو با هيچ سخن‌گوئى و شيرين‌سخنى گر برخسار تو « شيرين » نگرد جا دارد * همچو « فرهاد » كند پيشه خود كوه‌كنى قصهء زلف تو كوته نكنم در بر جمع * تا بدانند پريشان كن هر انجمنى راستى از قد دلجوى و جمال نيكو * زيب بستانى و زينت ده باغ و چمنى در چمن با قد چون سرو چو بر لاله چمى * راستى رهزن دين آفت چين و ختنى در جهان مرد و زنى نيست كه پابستت نيست * چه بلائى تو كه غارتگر هر مرد و زنى از نى كِلك « 1 » تو « گلشن » همه شكر ريزد * تا اسير غم آن خسرو شيرين دهنى
*
از چه‌اى تُرك جفاپيشه وفادار نه‌اى * هيچ در فكر من عاشق غمخوار نه‌اى زين‌پس اى شيخ ز من مسئلهء عشق مپرس * باش خاموش كه تو محرم اسرار نه‌اى رحمى اى قافله‌سالار كه از قافله من * دور افتاده‌ام و هيچ خبردار نه‌اى ماه من گرچه تمامى به نكو رخسارى * ليك عيبى كه ترا هست وفادار نه‌اى چند اى دل ارنىگو شده‌اى چون موسى * لب فروبند كه تو قابل ديدار نه‌اى « گلشنا » گرچه انا الحق زنى از شعر ولى * همچو « منصور » سزاوار سر دار نه‌اى
*
دل تواند آگه از راز نهان سازد مرا * ليك نتواند كه آگه زان دهن سازد مرا راستى را بگذرد هرگاه چون تير از برم * قامت از بار غمش خم چون كمان سازد مرا پير گشتم ساقيا از حادثات چرخ پير * بادهء صدساله گو تا نوجوان سازد مرا از زمين تا آسمان بر گردنم منت نهد * گر فلك خاك دَرِ آن آستان سازد مرا در دلم رازيست پنهان خضر وقتى بايدم * تا كه او آگاه ازين راز نهان سازد مرا مىبرد روزى بكوى او غبارم را نسيم * منع اگر « گلشن » ز كويش باغبان سازد مرا
هامش
( 1 ) . قلم