تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
مدّت عمر بسر آمد و افسوس كه هيچ * تخم نيكى نفشانديم در اين مدّت عمر عمر اگر خواهد بر من بگذارد منّت * مرگ را گو كه بيا تا نكشم منّت عمر « افصح الملك » بيا و برو و راحت باش * بيش از اين تا نكشى رنج و غم و محنت عمر
*
مىشكافى اين دل را غير خون در اين دل نيست * پر شكستنش لازم مرغ نيم‌بسمل نيست

محمّد مضطر « 1 »

ميرزا محمّد متخلص به « مضطر » طبع روانى داشته و تحصيلاتش در مصلّى صفدر خان يزد بوده است . پس از فراگرفتن علوم دينى سالهاى متمادى به تدريس اطفال پرداخته ، آخر الامر در روز پنج‌شنبه يازدهم شعبان سال 1352 قمرى دعوت حق را اجابت نموده است . ديوان او شامل غزليات ، رباعيات ، قصايد ، مراثى و فضائل آل اطهار است ولى به طبع نرسيده است . از اوست :
اى عاشقان معشوقه‌اى بودى مرا ، چون كردمش * در خلوت دل بردمش چون شد كه بيرون كردمش هركس كه از هجران وى شد همچو من حيران وى * چون زلف سرگردان وى بر خويش مفتون كردمش دوشينه رويش را به مه تشبيه كردم از غلط * آن مهر سر برزد كه من با ماه مقرون كردمش عاشق بدم آزردمش طالب شدم پى بردمش * اوّل چو ليلى خواندمش آخر چو مجنون كردمش هرگز نمىجويم ثمر از گلشن جنّت دگر * تا از تعشق يك نظر بر روى گلگون كردمش
هامش
( 1 ) . از ديوان خطى مضطر .