غزل
ما پشت پا زديم در آنى ، بهشت خويش * بشكستهايم جام و صراحى ، بدست خويش
باشد خداى آگه و ، خلقند باخبر * كرديم كوششى به سزا در شكست خويش
كى باده راست مستى و مخمورى اى حريف * مى داده در خمار و ، مداميم مست خويش
كوته نماى قصهء او ، شيخ بوالفضول * تو حقپرست خويشى ، ما بتپرست خويش
گر ما مقصريم چه پروا كه آن نگار * ما را نداده است پناهى بدست خويش
در محفلى كه مجمع انس است و جاى اوست * شرمندهايم ما ، ز ورود و نشست خويش
« صدراء » ما بس است سپرديم تو را به دوست * با دوست محرمانه ، بگو سرگذشت خويش
سلطان « 1 »
نام و تخلص وى سلطان ، شاعرهاى بوده از خاندان مدرس بزرگ فرزند مرحوم سيّد مرتضى ( معروف به شيخ طايفه ) كه بسال 1310 قمرى تولد يافته و بسال 1318 شمسى فوت شده است . او داراى قريحه شعرى بوده گاهگاهى همّت بسرودن شعر مىگمارده است . ذيلا دو غزل از آن مرحومه كه به خط خود نوشته و اكنون در نزد دامادش موجود است نگاشته مىشود :
*
دلم چو طُرّه خوبان ز غم ، پريشان است * چو مرغ دل شده در دام هجر ، بريانست
فتاده كشتى جانم به موج خون از غم * به بحر عشق ندانم كه اين چه طوفانست
به قعر چاه غم افتادهام ز فرقت دوست * دلم چو يوسف و چشمم چه پير كنعانست
بديدهء من مسكين نگر كه در شب و روز * در آسمان فراقت چو ابر گريانست
مزن به تير مژه قلب عاشقان اى دوست * كه اين مقام تو باشد نه جاى پيكانست
دمى ز راه وفا سوى عاشقان بگذر * كه ديدهء من مسكين بره دُرافشانست
ز شوق باده دمادم بنوش اى « سلطان » * ز ساغر لب لعلش كه آب حيوانست
*
چشم مست تو به هر سو كه نگاه اندازد * صد سليمان صفت از حشمت و جاه اندازد
هامش
( 1 ) . استفادهء نگارنده از اوراقى بوده است كه به خط خود شاعره باقيمانده است .