تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
ترسم ندهد مهلت دل كوتهى عمر * تا دست زنم در خم گيسوى درازش
*
بيمارى مرا سبب اى دلربا مپرس * از چشم خويش پرس حكايت ز ما مپرس تا پادشاهى تو شود ايمن از زوال * مشنو از آنكه گفت ز حال گدا مپرس پرسيدى ازچه‌رو به بلا مبتلا شدم * بالاى او ببين و حديث بلا مپرس چون شيخ جز طريق ريا را نجسته است * زان خودپرست راه بسوى خدا مپرس ديدى درازى شب يلداى هجر را * « رونق » دگر حكايت روز جزا مپرس

حفيد « 1 »

نامش حاج ميرزا باقر پسرزادهء مدرس يزدى بوده و به اين مناسبت حفيد تخلص نموده او مجمع فضائل بوده است . از اوست :
در شهر شور و غلغله از چشم مست تست * آشوب دهر طرهء آشوپرست تست جان را اگر به باد فنا مىدهى چه باك * دل را نگاه دار كه جاى نشست تست

طوبى « 2 »

شجاع السلطان فاطمى حاكم ابرقو بوده و به‌طورىكه آيتى مؤلف تاريخ يزد در كتابش آورده او به تازگى روى از جهان نهان نموده است وى مردى نيك‌خواه بوده و همواره اشعارى دلجو مىسروده است .
حكايت من و عشق تو خسرو خوبان * همان حكايت شيرين و عشق كوه‌كن است نگار من چو زنى شانه بر دو زلف سياه * فتاد چيزى اگر روى خاك جان من است بگيرش از سر زلف و فكن به حلقهء موى * كه اين غريب پرستار و عاشق وطن است
هامش
( 1 ) . ص 286 تاريخ يزد آيتى - بزرگ ط ( الف ) ص 257 ( 2 ) . ص 308 از تاريخ يزد آيتى