خورشيد جهانتابش از آن شعشعه قربوس * نور بصر و ختم رسل زادهء زهرا
بخشندهء كام دل درويش و توانا * از يكنفسش باعث انفاس مسيحا
با قدرت او خار شده لالهء حمرا * با رأفت او زاغ كند جلوهء طاوس
پاينده امامى كه بود ثامن و ضامن * مقصود جهان مخزن اسرار مهيمن
فرمانده سرّ و علن و سارى و ساكن * بر درگه جودش كسى از كافر و مؤمن
كى رفته از اين واسطه بىبهره و مأيوس * او قاسم هر فرقه چه از نوش و چه از نيش
او باذل « 1 » هر مخفى و پيدا ز كموبيش * او ناظر هر جَرگه و خرگه ز پسوپيش
او واهب هر فيض بهر سلسله و كيش * از دولت جمشيد جم و حشمت كاووس
اى روضهء خلد آيتى از ساحت كويت * وى هر دوجهان ذرّهاى از پرتو رويت
دارد به جهان شاه و گدا چشم بهسويت * هر دل كه نكرد آرزوى ديدن رويت
دارد به جهان بخت بد و طالع منحوس * اى تازهنهال چمن اى سيد لولاك
بوسند پى قدر و شرف خاك تو افلاك * در لجّه كونين تو يكتا گهر پاك
از شوق تو خوش آنكه زند جامهء جان پاك * وز عشق تو به آنكه درد پردهء ناموس
در كون و مكان گلشن وحدت ز تو شاداب * همچون كه مخلّد ز تو شد دفتر آداب
جويند پناه از تو چه اغيار و چه احباب * دارند اميد از تو چه از شيخ و چه از شاب
آيند همه عالميان پيش تو پابوس * شاها منم آن شاعر ماهر كه ز مضمون
در هر سخن اندوخته دارم دُر مكنون * بيرق زدم از مدح تو بر گنبد گردون
آوخ كه مرا داد ز كين طالع وارون * در خطّهء يزدم وطن و جلوهء معكوس
از لوح ضميرم بزدا زنگ هوا را * وارسته ز ظلمات هوس كن دل ما را
از خاك درت چيست خضر آب بقا را * دارد به خود امّيد نجات از تو خدا را
« شوكت » كه به زندان سكندر شده محبوس
هامش
( 1 ) . بخشنده