عشق خوبست ولى عاقبتش رسوائى است * وصل خوبست ولى هجر كشيدن دارد
« شوكت » خسته از اين دار فنا تا در دوست * همچو مرغى به قفس عزم پريدن دارد
مسمط
اى زلف تو چون بخت من از فرط سياهى * وى چشم تو در صف مژه ترك سپاهى
نبود ز سراپاى تو جز صنع الهى * در كشور خوبى سزدت دعوى شاهى
مانا كه در اقليم ملاحت زدهاى كوس * تا گشت عيان گرد رخت دايره خط
بر كشور چين شد سپه زنگ مسلط * دِه تازه مى كهنه چو خون بطم از بط
هى رطل گرانبخش سبك ، با ، نى و بربط * زان پيش كه برهم زنى از غم كف افسوس
اى شوخ فرنگىوشم ، اى لعبت ترساى * از طرّهء پرچين به ثمن عنبر تر ، ساى
يا بر ورق سرخگل از مشك تترساى * زنار ز مو بند و ز تثليث مترساى
آوازهء وحدت شنو از نغمهء ناقوس * در خلوت جان خواهى اگر منزل جانان
پرهيز كن از پيروى نفس كه يزدان * اندر صدف دل دهدت گوهر ايمان
تا روشن از خود نگرى ظاهر و پنهان * چون شمع برافروخته در مركز فانوس
تركا گرت از عشق مصفّا شده مرآت * در وى صفتى بنگرى از شعشعهء ذات
يكتا شو يكتا نگر از سير مقامات * بگذر ز دوئيت ز كف پير خرابات
بستان و بده ساغر مى خرقهء سالوس * اى چشم تو از غمزه مرا سحر مبين است
وى چهرهات از جلوه به از خلد برين است * مويت به كف باد صبا نافهءچين است
زينسان كه بود زلف تو بر مشك يقين است * بنشسته در او گرد ره پادشه طوس
سلطان امم ، قبلهء هفتم ، شه هشتم * فهرست جهان ، مهد امان ، ملجأ مردم
مولاى پديدار و نهان بحر ترحم * نُه طارم گردنده و مهر و مه و انجم
بر خاك درش خمشده هستند زمينبوس * آن مظهر يكتائى سلطان سلاطين
بنهاده دوعالم به قدومش سر تمكين * درگاه جلالش بود از مرتبه تعيين
از ماه نُواش نعل سمند و فلكش زين