آسمان با همه تعظيم و بلندى كو راست * مىزد از روى تواضع دم پستى با من
تا تو برداشتى اكنون ز سرم دست كرم * مىزند از سر كين تيغ دودستى با من
ياد مىدار از آن شب كه « رهى » را گفتى * عمر باقى بنشين خوش چو نشستى با من
آن شب آن بود كه در سر هوس نردت بود * نرد من بردم و عمدا تو شكستى با من
يا رب امسال چه تدبير كنم كو كه چه پار * پيشه سازند پى نرد به مستى با من
صاحب ريحانة الادب در كتاب خود نگاشته كه مجد الدّين در بدايت حال رهى تخلص مىنموده ، چنان كه در قطعهء فوق مشاهده مىشود و زمانى به مجد و بعدا به همگر تبديلش كرده است . ناگفته نماند كه همگر فارسى كلمه « نساج » به معنى ( بافنده ) است و شايد در آغاز حرفهء مجد بافندگى بوده و در بزرگى رو به علم و ادب آورده و در نتيجه به مجالس امرا و سلاطين ، راه يافته و مشمول مراحم ابو بكر بن سعد بن زنگى ششمين حكمران اتابكان فارس گرديده و به لقب ملكالشعرايى مفتخر گشته است .
بعد از تسلط مغول از طرف آباقا خان دومين حكمران ايلخانى به حكومت شيراز منصوب گرديده و به سال 686 هجرى قمرى در 90 سالگى بدرود حيات گفته است .
او را صاحب ديوانى مىدانند كه به چاپ نرسيده و نگارنده آن را نديده است .
مجد را حسب و نسبى عالى بوده و نسبت خود را به كسرى انوشيروان مىرسانده است چنان كه گويد :
عيبم همينكه نيستم از نطفهء حرام * جرمم همينكه زادهام از نسبت حلال
هستم ز نسل ساسان ، نز تخمهء تكين * هستم ز صلب كسرى ، نز دودهء ينال
مجد الدّين را فرزندى نبود و چنان كه شيخ بهاء الدّين عاملى در كشكول خود و صاحبان تذكره مىنويسند مجد همگر را زنى بود سالخورده كه هنگام عزيمت از يزد به اصفهان او را در يزد گذاشت و چون مجد جوانى ظريف و شيرينسخن و خوشحركات بود و نيز مدّت مفارقتش از حد گذشت ، خاتون زياده از آن تاب مفارقت نياورد ازاينرو به اصفهان شتافت . هنگام ورودش به اصفهان مجد در خانه نبود يكى از ملازمان را به طرف وى فرستاد ، او مجد الدّين را به ورود خاتون خبر داد