گفتمش هست ز خوبان چو تو سيمين بدنى * گفت نى نيست دريغا كه دلم سنگين است
شبى از نافهء زلفش سخنى رفت و هنوز * عمرها رفت و چو مجمر نفسم مشكين است
نازم افتاد چو آن عهدشكن با من و غير * پاى تا سر همه مهر است و سراپا كين است
شكوه بردن بدر آنكه غبار در او * از شرف غاليهء طرهء حور العين است
على عالى قائنهء تيغ دوسر * قوت بازوى اسلام حصار دين است
غزل
بهار ار باده در ساغر نمىكردم چه مىكردم * ز ساغر گر دماغى تر نمىكردم چه مىكردم
هوا تر مى به ساغر من ملول از فكر هشيارى * اگر انديشهء ديگر نمىكردم چه مىكردم
غرض ديدم بهجز هرچه زان بوى نشاط آيد * قناعت گر به اين جوهر نمىكردم چه مىكردم
چرا گويند در خم خرقهء صوفى فروكردى * به زهد آلوده بودم گر نمىكردم چه مىكردم
ملامت مىكنندم كز چه برگشتى به مژگانش * هزيمت گر ز يك لشكر نمىكردم چه مىكردم
مرا چون خاتم سلطانى ملك جنون دادند * اگر ترك كله افسر نمىكردم چه مىكردم
به اشك ار كيفر گيتى نمىدادم چه مىدادم * به آه ار چارهء اختر نمىكردم چه مىكردم
ز شحنه شهر ، جان بردم به تزوير مسلمانى * مدارا گر به اين كافر نمىكردم چه مىكردم
گشود آنچه از حرم بايست از ديرم اگر « يغما » * رخ امّيد بر اين در نمىكردم چه مىكردم
خزانى يزدى « 1 »
حاج ميرزا محمّد على متخلص به خزانى و پدر ميرزا ابو القاسم ( متخلص به بهار ) مرد باسوادى بوده و در دارالعبادهء يزد به امامت جماعت و تدريس مشغول بوده و گاهى شعرى مىسروده و بيشتر مقصودش اظهار تولّا بوده است :
از اوست
كس ديده كه مهر و مه برآيد توأم * از يك افق و نور دهد بر عالم
جز مهر نبى و ماه رخسار على * كز روز ازل جلوهگر آيد باهم
هامش
( 1 ) . ص 564 از حديقة الشعراء جلد اول ديوانبيكى