نگاه كن كه نريزد دهى چو باده بدستم * فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر بصالحان مى كوثر * به شرط اينكه نگيرند اين پياله ز دستم
چنين كه سجده برم بىحفاظ پيش جمالت * بعالمى شده روشن كه آفتابپرستم
نه شيخ مىدهدم توبه و نه پير مغان مى * ز بسكه توبه نمودم ، ز بسكه توبه شكستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم ز دست بماند * بوجه خير و تصدق هزار توبه شكستم
كمند زلف بتى گردنم ببست بموئى * چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پى زلفش * كه در ميان دو درياى خون فشانده نشستم
ز قامتش بگرفتم قياس روز قيامت * نشست و گفت قيامت بعالمى است كه هستم
نداشت خاطرم انديشهاى ز روز قيامت * زمانه داد بدست شب فراق تو دستم
حرام گشت به « يغما » بهشت روى تو روزى * كه دل بگندم آدم فريب خال تو بستم
*
« يغما » من و بخت و شادى و غم باهم * گشتيم روان به ملك هستى ز عدم
چون نوسفران ز گرد ره بخت بخفت * شادى سر خود گرفت و من ماندم و غم
*
هرگز مباد جنت و كوثر هوس مرا * جام شراب و گوشهء ميخانه بس مرا
هامون چه پويم از پى محمل كه مىرسد * از راه دل به گوش صداى جرس مرا
ننگ آمدم بظل هما گرچه چرخ دون * مىپرورد به سايهء بال مگس مرا
زينپس بكوى ميكده نوشم شراب امن * كانجا بدين لباس نگيرد عسس مرا
نبود مى حقيقت آب بقا بخضر * بودى به خاك پاى تو گر دسترس مرا
يغما خوشم بخرقه كه عمرى درين لباس * بودم شرابخواره و نشناخت كس مرا
غزل
جانفشانى من و عشوهء او گر اين است * از كسى نايد اگر كوهكن و شيرين است
چون كنم وصف دهان تو به هنگام حديث * لب به هم چسبدم ازبسكه سخن شيرين است
چهره گاهى مژه گلرنگ ز ايوان جهان * سرخ و زردى كه به ما بهره رسيده اين است
سنبل زلف تو يك خوشه و يك شهر گدا * گندم خال تو يكدانه و صد مسكين است
بيستون برندمد لاله كه « فرهاد » هنوز * چشم آلوده به خونش به ره « شيرين » است